روزهای واقعه
تلفن ها را با هراس جواب می دهم. منتظرم انگار. مثل وقتی که عزیزی با حال خراب در بیمارستان است و امیدی به بهبودش نیست. دکمه اتصال را که میزنم اولین پرسشم این است: «از گنجی چه خبر؟ خبر تازه ای نداری؟!» و یکمشت حرفهای تکراری. اینترنت برایم کابوسی شده. اخبار ضد و نقیض. حرفهای صد من یک غاز. دیروز که حالا نیمه شبش را می گذرانم در دفتر روزنامه ای بودم. رفیقی پشت کامپیوتر نشسته بود. یکهو زد روی پیشانی اش و آهی کشید. پیش خودم گفتم: «کار تمام است، گنجی مرد.» خبر ناراحت کننده ای از فوتبال خوانده بود. پریروز از مسافرت آمدم. شبش ساعت دوازده یکی از رفقا تلفن منزل را گرفت. شماره اش را که دیدم حتم کردم می خواهد خبر بدی از گنجی بدهد. می گفت: بیا شب نشینی. کمی "ویسکی" برایش رسیده بود که حال تنها خوردنش را نداشت! این روزها نمی دانم چرا دائم این شعر شاملو را که در حافظه ام غلط ضبط شده زمزمه می کنم. درستش را از روی کتاب می بینم و اینجا می نویسم:
دريغا شيرآهنكوهمردا
كه تو بودي،
و كوهوار
پيش از آنكه به خاك افتي
نستوه و استوار
مرده بودي.
اما نه خدا و نه شيطان
سرنوشتِ تو را
بُتي رقم زد
كه ديگران ميپرستيدند.
بُتي كه
ديگراناش
ميپرستيدند.
