تبليغاتX
وبلاگ - اولین بار که نامم چاپ شد!

وبلاگ

اولین بار که نامم چاپ شد!

 

بچه شانزده‌ساله‌اي بودم كه پيش از آن كارم در تحريريه نگاه كردن روي دست اين و آن بود و تقليد از شيوه‌ حرف زدن و اطفار ريختن جماعت مطبوعاتي! «خبر» كه مي‌آمد زير دستم صليبي مي‌كشيدم زير تيتر و كنار ليد دستور بُلد شدن را به حروفچيني مي‌دادم و قسمت‌هاي اضافي را با دو سه حركت زبردستانه خط‌خطي مي‌كردم و انتهاي خبر را هم با دو خط افقي بلند كه دو خط عمودي كوتاه آنها را قطع مي‌كند مي‌بستم. يكجور دلقك بازي حرفه‌اي!
روزها همينطور مي‌گذشت تا ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي لو رفت و روزنامه‌ها شلوغ كردند. رئيسم گفت: «براي فردا يك داستان استعاري برايم بياور درباره ماجراي قتل‌ها... حواست باشد جايي مستقيما چيزي نگويي. اصلا داستان را در فضاي جنگل تعريف كن. ببينم چه مي‌كني» آن روز ظهر مثل هميشه روانه مدرسه شدم. كلاس دوم دبيرستان بودم. هندسه داشتيم... درسي كه هيچوقت نتوانستم جدي‌اش بگيرم! توي كلاس نشستم به نوشتن. تمام ذهنم پر بود از «قلعه حيوانات» جورج اورول. نتيجه كار هم نمونه‌اي تقلبي و سطحي و مبتذل از همان كتاب از آب درآمد. فردا صبحش داستانم را دادم به دبير سرويسم. خواند و گفت خوب است... به گمانم تا به آن روز (و حتي حالا كه ديگر نمي‌دانم كجاست) حتي يك رمان يا داستان‌كوتاه جدي هم نخوانده بود كه از يك همچو افتضاحي خوشش آمد. خلاصه فردا صبحش تيتر داستان من توي صفحه اول روزنامه كنار تيتر اول بود. روز انتشار اولين كسي بودم كه وارد تحريريه شد. شبش هم يكسره در خيال آن روز كه ببينم چه مي‌شود. نگهبان روزنامه‌ گفت: سلام آقاي چه‌گوارا! پوزخندي زدم و كارتم را داخل ساعت فرو كردم و پله‌ها را دو تا يكي كردم تا برسم به تحريريه. دسته روزنامه‌ها باز نشده روي ميز مدير فني بود كه هنوز نرسيده بود. تيتر داستانم را در صفحه اول خواندم اما بند لاكردار دور بسته روزنامه‌ها باز نمي‌شد. به گمانم چند روزنامه‌ بالايي پاره شدند تا توانستم يكي را سالم بيرون بكشم. روزنامه را پهن كردم روبرويم و نگاهي به تيتر داستانم در صفحه اول انداختم. خنده‌اي عميق اما بي ظهور حواله كردم و ورق زدم تا رسيدم به كل داستان كه مطلب وسط صفحه بود. چند پاراگراف از ميانه‌هايش خواندم و شرمزده ثانيه‌اي يكبار هم نامم را زير تيتر ديد مي‌زدم. ديدم طاقتم تمام شده و قدرت اينهمه هيجان را ندارم. دست كردم توي كيفم يكي از سيگار‌هاي نخي كه هر روز مي‌خريدم را برداشتم و رفتم توي بالكن... يك كلام سيگار را بلعيدم از هيجان چاپ داستانم و البته ترس از اينكه نكند يكي از همكاران سر برسد و مچم را موقع سيگار كشيدن بگيرد.
تمام كه شد آمدم سروقت روزنامه و از ابتدا تا انتهايش را يك نفس خواندم. رفتم براي خودم يك چايي از آبدارخانه آوردم و دوباره نشستم از سر تا تهش را خواندم و روزنامه را تا كردم و چپاندمش توي كيف.
چند ساعتي گذشت و تمام سرويس‌ها پر از آدم شد. هر كسي مي‌پرسيد نامت را ديده‌اي؟ با تعجب مي‌گفتم: « چاپ شده بود؟!» و بعد نگاهي مي‌كردم و پوزخندي مي‌زدم كه يعني زياد مهم نيست. دبير سرويسم كه آمد گفت ديشب سردبير از مطلبت خوشش آمده بود و سفارش كرده حتما هفته‌اي دو سه گزارش بنويسي. از سر بي‌اعتنايي سري تكان دادم و مشغول شدم اما قه‌قاه بود كه توي تنم مي‌پيچيد.
ظهر رفتم مدرسه. قسمتي از روزنامه را  كه خبري نامربوط به داستان من در آن چاپ شده بود به عنوان نكته‌اي به رفقا نشان دادم و وقتي آنها مشغول ورق زدن روزنامه شدند و با شگفتي به نام من برخوردند، به روي خودم نياوردم و موضوع را كشاندم جاي ديگري.
بعد از ظهر كه به خانه آمدم مادرم درآمد كه: امروز يكي از فاميل‌ها از كرج زنگ زده كه اسم پسرت را در فلان روزنامه ديده‌ايم و خلاصه كلي پز مادرانه! از خوشحالي اينكه يكي از فاميل‌هاي دور نام من را كشف كرده داشتم مي‌تركيدم اما به تكان دادن دستي از روي بي‌خيالي و اين سئوال كه: «چايي نداريم؟» خودم را فارغ از اين خاله‌زنك بازي‌ها جا زدم. گفت: «يكي از روزنامه‌هاي امروز را بده ببينم چي نوشتي؟» گفتم: «نياوردم» و دروغ مي‌گفتم. رفتم داخل اتاقم و روزنامه را درآوردم. تا شب چهار پنچ دفعه داستان را خواندم و هزاران بار هم نامم را... شب كه پدرم آمد دو سه تا از روزنامه را خريده بود. گفتم: چرا اينهمه؟ گفت: يادرگاري. مادرم گفت يكيش را بده ببرم به خاله و اينها نشان بدهم. چشم غره اي رفتم كه پشيمان شد اما شاد بودم از اينكه مي‌دانستم به محض ديدنشان روزنامه را از سر تا ته برايشان خواهد خواند. بعد از شام باز آمدم توي اتاق و چهار پنج بار ديگر تمام داستان را خواندم و نامم را صد‌ها برابر بيشتر... روزنامه‌ توي دست خوابم برد تا فردايش كه اگر چه نامم باز چاپ شد اما هرگز به شكوه آن روز نرسيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 4:24  توسط   |