گرمازدگي

گوشي تلفن روي صندلي كنار راننده افتاده بود. وقتي زنگ زد مرد تازه راهش باز شده بود و بوق ماشينهاي پشت سر امان ميبرد. ظهر مرداد آن هم جايي كه ترافيك تهران به استعاره مانندش كرده: در ابتداي خيابان انقلاب به سمت آزادي كه اگر چراغ قرمزي سبز شود و حركت كني، خوشيات زود، بسيار زودتر از گذر از "دندهء دو" به چراغ قرمزي ديگر بر ميخورد. زنگ تلفن قطع شد. به چراغ قرمز ديگري نزديك ميشد. صحنهاي كه انگار داشت براي او آماده ميشد را از دور ديد كه شيشهها را بالا كشيد. زنك بچه به پشت به دنبال منفذي ميگشت تا قوطي اسفندش را داخل كند. بچهاي از كنار، كاغذهاي فالش را با التماس به شيشه ميكوبيد. كولر بيجان ماشين هواي دمكرده مردادي را توي صورتش ميكوبيد و راديو درباره كرامات ماه جماديالثاني ميگفت. تلفن زنگ پيام زد. چند كلمه بود. دوباره خواند. چند بار خواند و باز هم انگار هنوز باورش نشده باشد خواند. ماشينهاي پشت سر بوق ميزدند. مثل حيواني شرطيشده مسافتي مستقيم را طي كرد و دوباره در چهارراه بعدي مقابل چراغ قرمز ايستاد. تلفن توي دستش بود كه باز صدايش درآمد. گفت: «خبر رسماَ اعلام شده؟» گفت: «معلوم نيست جنازه را كجا دفن كردهاند؟» گفت: «در اطلاعيه چه آمده؟ چه وقت فرصت كردهاند؟ خودكشي؟!» كسي با مشت به شيشه ميكوبيد. فحش ميداد و به چراغ اشاره ميكرد. عرق از كنار گوشش شره كرد. از آينه ديد كه قطاري از ماشينهاي پشت سر به دنبال راه فرار عقب و جلو ميروند. يكي خودش را بيرون كشيد و هنگام عبور از كنارش بوق زد. صدا توي گوشش پيچيد و به ناگهان صداي همه بوقهاي ممتد كه انگار مدتي بود نميشنيد به طرفش هجوم آوردند. دنده عوض كرد و ماشين تكاني خورد. مردي كه به شيشه ميكوبيد دويد به سمت ماشينش تا راه بيافتد. مرد فرمان را چرخاند. كمي جلو رفت. بازگشت و دوباره فرمان را گرداند و اينبار خلاف جهت خط عابر پياده توقف كرد. پياده شد. چند نفري ايستادند به تماشا. مرد خودش را كشيد روي سقف ماشين. ديد ماشينهايي از چهارراه قبلي به انبوهي جماعت منتظر اضافه ميشوند. رانندهاي خواست از ماشينش پياده شود. از دور مردي را ديد كه روی سقف ماشيني ايستاده و جمعيت را نگاه ميكند. پشيمان شد و در را بست.