تلفن ها را با هراس جواب می دهم. منتظرم انگار. مثل وقتی که عزیزی با حال خراب در بیمارستان است و امیدی به بهبودش نیست. دکمه اتصال را که میزنم اولین پرسشم این است: «از گنجی چه خبر؟ خبر تازه ای نداری؟!» و یکمشت حرفهای تکراری. اینترنت برایم کابوسی شده. اخبار ضد و نقیض. حرفهای صد من یک غاز. دیروز که حالا نیمه شبش را می گذرانم در دفتر روزنامه ای بودم. رفیقی پشت کامپیوتر نشسته بود. یکهو زد روی پیشانی اش و آهی کشید. پیش خودم گفتم: «کار تمام است، گنجی مرد.» خبر ناراحت کننده ای از فوتبال خوانده بود. پریروز از مسافرت آمدم. شبش ساعت دوازده یکی از رفقا تلفن منزل را گرفت. شماره اش را که دیدم حتم کردم می خواهد خبر بدی از گنجی بدهد. می گفت: بیا شب نشینی. کمی "ویسکی" برایش رسیده بود که حال تنها خوردنش را نداشت! این روزها نمی دانم چرا دائم این شعر شاملو را که در حافظه ام غلط ضبط شده زمزمه می کنم. درستش را از روی کتاب می بینم و اینجا می نویسم:
دريغا شيرآهنكوهمردا
كه تو بودي،
و كوهوار
پيش از آنكه به خاك افتي
نستوه و استوار
مرده بودي.
اما نه خدا و نه شيطان
سرنوشتِ تو را
بُتي رقم زد
كه ديگران ميپرستيدند.
بُتي كه
ديگراناش
ميپرستيدند.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 5:1  توسط
|
چند سال پيش، همين روزها با دستهاي دستبند زده شده به دست مجرمي معتاد (كه تمام راه را خواب بود و با هر تكان و جهش عصبياش دستبد به دور مچم تنگتر ميشد) پيچ معروف اوين را گذراندم. هيجان بود يا ترس نميدانم اما وقتي آن شمارههاي چندشآور را دور گردنم انداختند و جلوي دوربين نشاندنم، با خودم گفتم زير هر برگهاي را امضا ميكنم. هر برگهاي كه آنها بگويند و هر اعترافي كه آنها بخواهند تا از اين نكبتسرا خلاص بشوم.
از در زندان كه بيرون آمدم، وقتي سربازي كه مامور آزاديام بود در اوين را به رويم باز كرد و به پاس آن پول چروكيده كه انعام گرفت گفت: «اميدوارم ديگر اين طرفها نبينمت» گفتم: «شك نكن، كلاهم اگر افتاد مال خودت». سرباز اين حرف را به شوخي گرفت و خنديد اما من وقتي جلوي در هيچ دوستي را نديدم، هيچ آدم آشنايي كه منتظرم باشد هزاران بار بر سخنم قسم خوردم.
گنجي اما هنوز در زندان است. او كه تنها شش ماه از زندانش باقی مانده بود و میتوانست برای همیشه بیاید بیرون و لااقل خستگی این پنج سال را از بدنش بهدر کند. او هنوز چون شیرآهن کوه مرد شعر شاملو ایستاده. خم که نه استوار تر و محکمتر آژ پيش. ببینید که چگونه با بدن نحیفش، یکتنه مقابل حکومتي فراگیر (توتالیتر) قد علم کرده و وجود پر از کثافت آنها را به لرزه در آورده! ببینید که این مرد 55 کیلویی (که 20 کیلوگرم از وزن خود را بر اثر اعتصاب غذا از دست داده و می گویند چهره اش دیگر قابل تشخیص نیست) چگونه آن مردک همیشه نشئه را مورد خطاب قرار داده و لجن های پس ظاهر خنثی او را به چشم همه آشکار کرده! گنجی است که صلیب خود را به دوش می کشد!
ما اما این روزها چه می کنیم؟ در این روزهای تاریخی؟! اصلا خبر داریم که گنجی روزهای آخر عمرش را می گذراند...؟ این روزهای تلخ و پردرد و زهرآگین!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 6:34  توسط
|
نميدانم "ايران"، همان ایرانی که جمع بزرگي از روشنفكران و سرشناسانش از سر توهم «وقتی بد هست بد تر هم هست» خود را باختند و زير پرچم هاشمي رفتند (و مردمش كه هيچ) ارزش اين بزرگمردي را دارد؟!! (ميخواهد به ايرانپرستان بر بخورد؟ به درك!)
وضعيت امروز آنقدر پيچيده و احمقانه است كه شك ميكنم آيا كسي ميفهمد كه شاهد يك رويداد تاريخي هستيم؟ كسي ميفهمد كه اكبر گنجي در حال جان دادن است؟ كسي ميفهمد كه اكبر گنجي خودش را (آگاهانه) فداي چه سرزميني، چه مردمي ميكند؟!
امروز چندين بار
آخرين نامه گنجي را خواندم. به وداع ميماند!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 4:54  توسط
|
زِ شير شتر خوردن و سوسمار
"جغِل" را به جايي رسيدست كار
كه تاج كياني كند آرزو
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 3:35  توسط
|