تبليغاتX
وبلاگ

وبلاگ

تبریک عید

 

norooz

منتظر مانده بودم تا روز عیدی اگر نزدیک بود، یا سالروزی، یا شاید عید سال نو که امروز است.

امروز که یکی از آن روزهاست که به بقیه نمی مانند و زمان مرده ریگ گذشته را می هِلد، میراث اندوه هایش را پس می زند و تروتازه آغاز می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 8:26  توسط   | 

سلام به آقای پروست

«در جستجوی زمان از دست رفته» را امروز با ترس و لرز شروع کردم. شده بود مثل ماجرای ترک سیگار «زنو». هر اتفاق تازه ای که می افتاد میگفتم: خب! حالا دیگر وقتش است! اما جلد اولش را که باز می کردم مضطرب از بستن نیمه کاره اش بی شروع می بستمش. سخت است خواندن کتابی که «آندره ژيد» با آنهمه ادعای ادبیات برای ادبیات، نفهمیده بود و بعد كتاب را رد كرده بود و بعد پشیمان شده بود و بعد ستایش کرده بودو گفته بود كه رد كردن كتاب پروست بزرگترين اشتباه زندگي‌اش بوده... کتابی که بسیاری اعتراف می کنند که نخوانده اند و بسیاری اعتراف میکنند نیمه کاره خوانده اند و بسیاری تاکید میکنند خوانده اند و بعد معلوم میشود که تنها جملات اول را با کرختی از سر گذرانده اند تا بگویند خوانده اند: لاف ادبیاتی!
امروز که از سفر آمدم گفتم اگر الان نشود دیگر نمی شود. روی تخت نشستم و سیگارم را آتش زدم و «طرف خانّّهء سوان» را گرفتم دست. هرلحظه انتظار داشتم در بین گذر از دیباچه و شروع داستان یک نفر دستش را از بین صفحات بیرون کند و بخواباند توی صورتم. نفهمیدم چطور صفحه اول «کومبره» تمام شد. تنها زمانی فهمیدم که باز فهمیدم هیچ چیزی نفهمیدم و تنها نقاشی کلمات را دیده ام. باز خواندم و دوباره و باز هم چند باره تا رضایت دادم صفحه یک را رد کنم. صفحه دو آسان تر بود. دوبار خواندمش و بعد در صفحات بعد به یکبار خواندن رضایت دادم تا نبض کتاب را به دست گرفتم. فهمیدم که چطور باید مثل نوشته ای از شخصی عزیز، نوشته ای که برای تو است و نه خطاب به عموم، مثل نامه دادگاه با دقت خواندش و حتی کلمه ای را جا نگذاشت که اگر چنین شود مثل دروغی دور یک زمان آوار می شود روی سرت. حالا با سرعت بیشتری جلو می روم. ترک عادت سخت است اما این عادت جدید به ظاهر کارا تر است. تا یک ماه دیگر که تمامش کنم کمتر سراغ اینترنت می آیم و بعید میدانم فرصت نوشتن وبلاگ را پیدا کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 2:37  توسط   | 

یک داستان هم از من بخوانید...

 
 
احقاق حق



دست‌نوشت/ در سكوت قبل از اجرا كسي در بالكن را به هم كوبيد. خانم كنار‌دستي با دلخوري به بالاي سر نگاه كرد.
گفت: جاي شما كه راحت است انشالله؟
گفتم: بله متشكرم...
و تازه متوجه كنايه‌اش شدم: اگر آن آقا را از سر جايم بلند نمي‌كردم من بايد به‌جاي ايشان توي بالكن مي‌نشستم... اصلا شايد جايي توي بالكن هم گيرم نمي‌آمد.
از روي نظر‌بلندي گفت: مهم نيست. و چشمش را روي صحنه ثابت كرد.
چند دقيقه اي از قطعه اول گذشته بود و اركستر داشت اوج مي‌گرفت. توي صندلي فرورفتم و زانوي پاي چپم را به پشتي صندلي جلويي تكيه دادم. دستم را كه روي دسته گذاشتم خانم كنار دستي با صدايي آرام از ته حلقش و نفرتي از همان حوالي گفت: مثل اينكه خيلي راحتيد؟
گفتم: من به شما كاري ندارم. شما هم ميتوانيد راحت باشيد.
گفت: اين دسته صندلي مال من است... مثل وقتي كه شوهرم را بلند كرديد ميتوانيد بليطتان را بخوانيد.
گفتم شماره صندلي من ۱۶ است. از راست كه بشماريد ۱۷ دسته صندلي تا صندلي من هست كه لااقل سهم من يكي از آنهاست. شما ميتوانيد روي دسته صندلي شماره ۱۴ تكيه بدهيد.
گفت: شما هم ميتوانيد روي دسته شماره ۱۷ دراز بكشيد.
گفتم: دسته شماره ۱۷ مال من نيست و صاحش اشغالش كرده. اگر به ابتداي رديف نگاه كنيد ميبينيد كسي كه روي صندلي شماره يك نشسته به دسته طرف راست تكيه كرده. اين حق شماست كه به دسته راست تكيه كنيد.
به طرف من خم شد و نگاه كرد و بعد گفت: اما كسي كه روي صندلي آخر نشسته به طرف چپ تكيه داده. چرا شما به همان سمت دراز نمي‌كشيد؟
گفتم: طبق قضيه «لانه كبوتري» در اين وضعيت يك نفر صاحب دو دسته ميشود و مابقي بايد به يكي اكتفا كنند. من اينطور راحت ترم.
گفت: قضيه لانه كفتري به شما نمي‌گويد وقتي يك زن و شوهر دو بليط با شماره هاي مختلف دارند ميتوانند كنار هم بنشينند؟ لااقل اينطور بر سر دسته ها دعوا نميكنند.
گفتم: توي اين شلوغي اگر از حق خودم ميگذشتم...
قطعه اول تمام شد و رهبر به سمت تماشاچي‌ها برگشت و تعظيم كرد. جماعت با اشتياق كف مي‌زدند و خانم كناردستي هم با صداي بلند طوري كه شوهرش توي بالكن بشنود گفت: براوو
دستم را بلند كردم و به تقليد از جمعيت با دست راستم، دست چپم را نوازش كردم و بعد به همان حالت نگه داشتم و كف دستهايم را به هم ماليدم.
خانم كناردستي ، دستش را روي دسته خالي شده از آرنج من گذاشت و با دست راست آزادش از زور گرما دكمه هاي پالتو‌اش را باز كرد.
وقتي صداي دست ها خوابيد و رهبر به حالت قبلي‌اش بازگشت و ويلون ها آغاز كردند كنار گوشش گفتم: شما مثل اينكه به حق خودتان قانع نيستيد.
نگاهش را از روي صحنه برنداشت و وانمود كرد نشنيده.
دستم را بدون ملاحظه دست او روي دسته متعلق به خودم گذاشتم و انگشتهايش را لمس كردم.
دستش را از زير دستم بيرون كشيد و با صدايي كه هيچ از ملاحظه كاري صحبت هاي قبلي در خود نداشت بلند گفت: شما بايد ميرفتيد لاله‌زار! چند نفري از پشت سر هيس كشيدند و نچ و نوچ كردند. نيمه خيز شد كه برود اما حالت لميده آ‌دمهاي چهارده صندلي كناري كه هر كدام بايد سرپا مي‌ايستادند تا او رد بشود توي جا نشاندش.
گفتم: اگر ميرفتيد ميتوانستم توي صندلي شما بنشينم و از دو دسته استفاده كنم.
گفت: خفه شو... توي آنتراك به شوهرم ماجرا را ميگويم.
گفتم: لابد ميگويي قصد داشتم به تو تجاوز كنم.
گفت: اگر لازم شد بله!
گفتم: روي شوهرت حساب نكن... ميداني كه چه لمپني هستم. ماجراي لاله زار...
گفت: چند تا از رفقايش هم توي سالن هستند. ميگويم دخلت را بياورند.
گفتم: با اينحساب كار از كار گذشته و دخلم هم آمده...
گفت: ميبينيم.
دستم را از روي دسته صندلي برداشتم و كنار پايم گذاشتم. گفتم: حق با شماست. به نظر شما امكان جبران نيست؟
دستش را روي دسته گذاشت و گفت: دخلت آمده... تو قصد داشتي من را دست‌مالي كني. حتي اگر ماجرا به پليس هم بكشد دخلت آمده. آنهم يك زن شوهر دار...
نفسش بند آمد. دستم از زير دسته صندلي گذشته بود و توي دامنش دنبال چيزي ميگشت.
گفتم: امكان جبران نيست. دخلم آمده.
با التماس گفت: نه.
گفتم: كار از كار گذشته... جيغ بكشيد تا علاوه بر شوهرتان رهبر اركستر هم متوجه بشود... گويا يكي از رفقاي شوهرتان است كه بايد با هم دخلم را بياورند.
سعي كرد از جايش بلند بشود. باسنش را كه از صندلي بلند كرد انگشتهايم راهشان را يافته بودند.
توي صندلي فرو رفت و تا قطعه پنجم حرفي نزد.

نرگل

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 20:50  توسط   |