تبليغاتX
وبلاگ

وبلاگ

مستی

روزنوشت/  آدم وقتي زمان زيادي از آخرين مشروبش گذشته باشد، خيلي دلش مي‌خواهد درباره مستي حرف بزند:

«بزرگ ترين خطر مستي در اين نيست كه حقيقت را بر ملا ميكند بلكه، بر عكس در اين است كه از عمق وجود فرد چيزهايي را بيرون مي‌كشد كه ارتباطي با وضع و تمايل آني او ندارد و مربوط به زندگي گذشته و زندگي فراموش شده او است.
در لوح وجود ما هيچ چيز براي هميشه شسته و پاك نمي‌شود: ماجراي زندگي ما هميشه كم و بيش خوانا در آن حك شده است و مستي، بي‌توجه به اينكه زندگي ممكن است چه چيزهايي به اين گذشته افزوده باشد، آن را با صداي بلند اعلام مي‌دارد.»

وجدان زنو
ايتالو اسووو
ترجمهء مرتضي كلانتريان
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 3:19  توسط   | 

گربه

روزنوشت/ صدایش مثل ناله های زنی هنگام انزال است. بریده و پراکنده. نجوایش شاید اسم کسی را صدا میزند: مردی؟
در میانه مقاله‌ای نیمه تمام هستم و کلنجار همیشگی تا بفرستمش و بخوابم و باز شب بیدار بشوم و بنویسم و بفرستم برای صفحه روزنامه ای که تمامی ندارد انگار.
صدا نه قطع میشود و نه از شدت اولیه می افتد. سیگار را از بسته بیرون می کشم و می روم توی بالکن.
همین حالا... فندک زدم و نگاه کردم. درست کنار لاستیک های ماشین به پشت افتاده بود و داشت از سرما جان می‌داد. حالا نشسته‌ام که مقاله را تمام کنم. باید تمام بشود، اگر و اما هم ندارد: باید!  چند سطر را به خوبی و خوشی پیش می‌برم و باز انگار که هوس سیگاری تازه باشد توی بالکن می‌روم. هنوز همانجاست. به پشت خوابیده و ناله می‌کند. برایش دست تکان می‌دهم یا نه...؟ نمی‌دانم. باید تمام بشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 7:20  توسط   | 

شاملو با فراهم آوردن «كوچه» بزرگ ترين گام را در مكتوب كردن و به‌تبع جاودانگي مثل‌ها و اصطلاحات و و تعبيرات فارسي برداشت. برخي از اين ضرب‌المثل ها امروز نيز فراگير است. ميگويند و ميشنويم و ما هم ميگوييم و اين يعني حفظ شده اند! اما برخي ديگر يا به دليل استفاده كم و يا ندانستن پيشينه و حكايت چسبيده به آن و يا ندانستن معنا در حال نابودي اند. به نظرم اگر وظیفه ما نباشد لااقل کاری مفید است که دسته دوم را حفظ کنیم.


اگر خير بود، ملا صدا نميزدند!


جمعي در خانه‌ئي مهمان بودند و از آن جمله‌ ملائي و مطربي.
يكي به شتاب آمده ملا را طلب كرد.
صاحبخانه گفت: ـ خير است!
مطرب گفت: ـ اگر خير مي‌بود ملا نمي‌طلبيدند!

(مجمع الامثال، نقل به‌معني در دفتر سوم كتاب كوچه)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 4:19  توسط   | 

چه کسی از ویرجینیا ولف میترسد؟

 

چه کسی از ویرجینیا ولف میترسد؟

روزنوشت/ دیدن فیلمهای کلاسیک از کارگردان های بزرگ مثل روشن کردن وینستون قرمز با فندک زیپو است. به همان میزان اصیل و پر اهمیت.

 

دیشب مشغول چه کسی از ویرجینیا ولف میترسد اثر مایک نیکولز و بازی رویایی الیزابت تایلور بودم. چیزی که بیش از هر چیز من را به این فیلم جذب کرد نزدیکی فوق العاده اش به ادبیات ناب بود. رسیدن به جایی که تصویر به کمک ادبیات یک شاهکار بی حرف می آفریند که نمیشود با آن بازی عقب و جلو کرد، نمیشود در میانه اش به خواب رفت یا چیزی نوشید و خورد و حتی عجیب اینکه نمیشود در میانه اش سیگار روشن کرد انگار که حتی نمیشود به چیزی غیر از داستان فیلم فکر کرد! شاید علت علاقه ام به این فیلم به خاطر نزدیکی زیادش به سبک دو نویسنده مورد علاقه ام یعنی ریموند کارور و آنتوان چخوف باشد. غافلگیری انتهایی اش کاروری است و طول کار همان ضربه های چخوفي را دارد که ما را بین اطمینان کامل از فهمیدن موضوع و عدم درک مطلق ماجرا در کش و قوس نگه میدارد و بعد یک ضربه کاری از جنس کارور که تلفیقی از حدس های ابتدا تا پایان فیلم است ( اگر چخوف بود یکی از نگره ها درست در می آمد ).

دلیل دیگری که از فیلم خوشم آمد نابودی دوربین و موسیقی و نور بود. هیچ نوع آکروبات بازی فخر فروشانه ای ندیدم مثل هضم شدن در دل جنگ و صلح که ناگهان نویسنده نابود میشود و یکمشت پی‌یر و ناتاشا و شاهزاده خانم ماریا و... میمانند و تازه کتاب که تمام میشود میبینیم که راستیتولستویی هم در میان بوده!

 نکته دیگری که باعث میشود این فیلم را شاهکار بدانم این که با وجود تنها دو لوکیشن ( سالن رقص و خانه) و تنها چهار بازیگر، این فیلم ابدا به یک تله تئاتر تبدیل نشده. به نظرم همانقدر سینمایی است که تایتانیک (مقایسه کیفی نمیکنم).

حالا دیگر چطور باید بگویم با فیلم حال کردم را نمیدانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 7:50  توسط   | 

کشف بیماری

 

روزنوشت / امروز که حالا نیمه شبش را دارم میگذرانم سه کنسرت دیدم از ارکستر ملی اکراین ، تک نوازی پیانو از اسپانیا و ارکستر ملی ایران . در کل روز بدی نبود و اجرای گروه اکراینی عجیب به دلم نشست . اما در این روزهای جشنواره یک بیماری در خودم کشف کردم و آنهم اینکه ار ابراز احساسات گروهی متنفرم . یعنی وقتی ارکستر به قطعه ای میرسد که من را به وجد می آورد و اتفاقا کنار دستی ام را هم همینطور ، نمی توانم همپای او تشویق کنم ... ظاهرا بیماری لاعلاجی است .

اما خب ... در یک کنسرت شلوغ همیشه کسانی هستند که جور ابراز احساسات بیماران را بکشند و حتی بیشتر از آن !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 1:40  توسط   | 

لئونارد کوهن

اگر نمونه های نادری همچون لئونارد کوهن یا فرهاد خودمان وجود نداشتند میشد با اطمینان گفت : خوانندگی اساسا کار مبتذلی است ! برای چنین حرفی دستمان خالی نبود . میشد از شجریان نام برد و از ناظری و از گوگوش و از بریتنی اسپیرز و از ریکی مارتین و خیلی های دیگر که ممکن است خوش صدا باشند یا خوش چهره و یا حتی کمی هنرمند اما مطمئنا هنرمندان بزرگی نیستند چون تنها به صورت مکانیکی صدایی را از حنجره شان بیرون میدهند که مطلقا تفکری درش وجود ندارد . ایرانی های نابغه که همچنان چه چه میزنند و میانه شعری پر مفهوم ، حبیبم و جانم و از این خزعبلات میگویند . خارجی ها هم از آنها بدتر حتی یک قدم از معشوقه شان جلو تر نمیروند و همچنان ار جدایی مینالند و الخ ...

اما خوانند گانی بزرگ مثل لئونارد کوهن و فرهاد ، استثنا هایی هستند که آبروی بی آبروی خوانندگی در جهان را نجات داده اند .

 Democracy

لئونارد کوهن

It's coming through a hole in the air,
from those nights in Tiananmen Square.

It's coming from the feel
that this ain't exactly real,
or it's real, but it ain't exactly there.
From the wars against disorder,
from the sirens night and day,
from the fires of the homeless,
from the ashes of the gay:
Democracy is coming to the U.S.A.


It's coming through a crack in the wall;
on a visionary flood of alcohol;
from the staggering account
of the Sermon on the Mount
which I don't pretend to understand at all.
It's coming from the silence
on the dock of the bay,
from the brave, the bold, the battered
heart of Chevrolet:
Democracy is coming to the U.S.A.


It's coming from the sorrow in the street,
the holy places where the races meet;
from the homicidal bitchin'
that goes down in every kitchen
to determine who will serve and who will eat.
From the wells of disappointment
where the women kneel to pray
for the grace of God in the desert here
and the desert far away:
Democracy is coming to the U.S.A.


Sail on, sail on
O mighty Ship of State!
To the Shores of Need
Past the Reefs of Greed
Through the Squalls of Hate
Sail on, sail on, sail on, sail on.


It's coming to America first,
the cradle of the best and of the worst.
It's here they got the range
and the machinery for change
and it's here they got the spiritual thirst.
It's here the family's broken
and it's here the lonely say
that the heart has got to open
in a fundamental way:
Democracy is coming to the U.S.A.


It's coming from the women and the men.
O baby, we'll be making love again.
We'll be going down so deep
the river's going to weep,
and the mountain's going to shout Amen!
It's coming like the tidal flood
beneath the lunar sway,
imperial, mysterious,
in amorous array:
Democracy is coming to the U.S.A.


Sail on, sail on ...


I'm sentimental, if you know what I mean
I love the country but I can't stand the scene.
And I'm neither left or right
I'm just staying home tonight,
getting lost in that hopeless little screen.
But I'm stubborn as those garbage bags
that Time cannot decay,
I'm junk but I'm still holding up this little wild bouquet:
Democracy is coming to the U.S.A.

ــ  ــ  ــ

دموكراسي


دارد از درون حفره اي در هوا مي آيد

از آن شب هاي ميدان « تيانانمِن »
مي آيد از درون احساس
و از اين رو هموراره واقعي است.
يا آنكه واقعي نيست ، ولي واقعا آنجا نيست
از جنگ هايي بر ضد بي نظمي
از صداي آژيرها ، از صبح تا شام
از آتش بي خانمان ها
از ميان خاكسترهاي همجنسبازان :
دموكراسي به آمريكا مي آيد .


مي آيد از ميان شكافي درون ديوار
از ميان توهمات سيال الكل
محاسبات مبهم
از ميان خطابه اي بر فراز كوه
كه ادعا نميكنم مفهوم آن را دريافته ام
مي آيد از درون سكوت
از سوي بارانداز خليج
از سوي افراد رشيد ، بي پروا و
قلب در هم شكسته شورولت :
دموكراسي به آمريكا مي آيد .


مي آيد از اندوه خيابان ها
از مكان هاي مقدسي كه تمام نژادها يكديگر را ملاقات مي كنند
قاتلان زنان ولگرد
كه به هر آشپزخانه اي سر ميزنند و
تصميم ميگيرند چه كسي سِرو كند و چه كسي بخورد
از ميان چاه هاي نوميدي
كه زنان به زانو درآمده به دعا مشغول اند
از ميان لطف G _ d در اين صحراي نزديك
و صحراي دوردست:
دموكراسي به آمريكا مي آيد .


كشتي را به جلو برانيد ، كشتي را به جلو برانيد
اي كشتي قدرتمند ايالت!
بر ساحل نياز
و بر تخته سنگ هاي آزمندي بگذر
از ميان غرش توفان انزجار
كشتي را بران ، كشتي را بران .


ابتدا به آمريكا مي آيد .
گهواره بهترين بدترين ها
در آنجا همه چيز هست
و ابزار و وسائل تغيير و تحول
آنها تشنه معنويت اند
در آنجا خانواده ها از هم پاشيده اند .
اينجاست كه دلتنگان ميگويند
كه قلب بايد گشوده شود
به شيوه اي بنيادين :
دموكراسي به آمريكا مي آيد .


مي آيد از ميان زنان و مردان
آه نازنين ، باز هم عشق مي ورزيم
و به اعماق فرو ميرويم
جايي كه رودها اشك ريزانند
و كوه ها نداي آمين سر ميدهند .
چون خيزاب هاي سيال
و از ميان نوسانات ماه
تحكم آميز ، اسرار آميز
در صفوف عاشقانه :
دموكراسي به آمريكا مي آيد .


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383ساعت 4:44  توسط   | 

جشنواره ها و سیگار های ادامه اش

 

روزنوشت / جشنواره ها را که خبر دارید چه گندی است ؟ سینما که هیچ . بیاندازید دور . تئاتر هم که مفت نمی ارزید و خوشبختانه برنده ای هم نداشت اما جشنواره موسیقی بدک نیست .

امروز دو اجرا از گروههای شهنازی و پایور دیدم و به نتیجه ای جالب رسیدم . در هنگام شنیدن اجرای مغرورانه گروه شهنازی که انگار فرق بین موسیقی و قابلمه را نمیدانستند به این فکر میکردم که ای کاش زودتر تمام بشود تا بروم سیگارم را بکشم . اجرا تمام شد و سیگارم را که روشن کردم انگار که برگ درخت بکشم گلویم میسوخت و چیزی از لذتش نفهمیدم . اما در هنگام اجرای استادانه گروه پایور وجودی به نام سیگار از یادم رفته بود و تازه در هنگام پایان به این نتیجه رسیدم که بهترین چیز در دنیا سیگار است که اتفاقا سیگار پشت بندش عجیب لذتی داشت . شاید سیگار نقش کاغذ ترنسل را در تفکیک موسیقی خوب و بد دارد . کسی چه میداند ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 2:30  توسط   | 

در باب آبگوشت

 
آبگوشت

در مقابل اين غذا خوش آمدن ، كلمه ضعيفي است *. رابطه من با آبگوشت ، فراتر از رابطه انسان و غذا است . آبگوشت براي من علاوه بر رفع نياز اوليه خوراكي سالم و مقوي ، يك غذاي روحي هم هست .
خوشي هاي ناشي از خوردن آبگوشت ، خوشي هايي ملموس ، مرئي و به خصوص معنوي است . براي درك چنين موضوعي و پيشرفت در آن بايد به ژرفاي آن نگريست. آنگونه كه براي صرف آبگوشت اول بايد در جهت سوء قصد به استحكام مادي غذاي مكمل آن يعني نان سنگك حركت كرد تا به ذات نامرئي غذايي كامل دست يافت . ما با قطعه قطعه كردن نان تلاشي در جهت عمق بخشيدن به لذت صرف اين غذا ميكنيم چرا كه همگان ميدانند نوشيدن آب اين غذا بدون وجود نان ، نه تنها هيچ لذت معنوي همراه ندارد كه بيشتر به صرف دارو ميماند آنهم به حال زنان شيرده !
اما اين داروي عجيب هنگامي كه با قطعات بي ارزش نان هر روزي مخلوط ميشود فهم اين سخن كالوينو** را آسان ميكند كه : « زيبايي و طعم فقط در غذايي وجود دارد كه قطعه قطعه شده است . »
براي پيشرفت در مقوله آبگوشت نكته ضروري ، افراط در خوردن يكباره آن است . اگر با فاصله زماني بسيار اما در هنگام صرف افراط كنيد ، پس از خاتمه به سِكر لذت باري دچار ميشويد كه مورد مشابهي ندارد . نشئه اي بسيار عميق تر از مخدر ترياك و مشتقاتش !
چنانچه دفعات صرف اين غذا زياد و مقدار هر نوبت كم باشد هرگز به پيشرفتي نائل نخواهيد شد و تنها وقت و انرژي بيهوده اي مصرف كرده ايد كه لذت هاي كم عمق تري مثل خوردن پيتزا يا قورمه سبزي را از شما گرفته است . در واقع با محروميت طولاني مدت است كه توان افراط يكباره ( آنطور كه در ابتداي بند به آن اشاره شد ) مقدور ميشود . پس از سر آمدن اين عُده طولاني در هنگامي كه تكه هاي نان را داخل آب شناور ميكنيد به اين نكته بيانديشيد كه : به همان پيمانه كه ميپيمائيد ، براي شما پيموده خواهد شد *** ، به اين مفهوم هر مقدار كه بيشتر بخوريد سكر انتهايش بيشتر و عميق تر ميشود . در واقع اين بند در نمونه هاي عشق خاكي به معشوقه اي مهرو يا عشقي مجازي ـ الهي هم صادق است : آنجا كه چشم فرو بايد بست و آنجا كه بايد به انتها گشود **** .
اما مكان صرف چنين غذاي مقدسي ، لازم است خود ريشه هاي تقدس را داشته باشد كه در غير اينصورت نماز در عشرت كده خواهد بود و مي در مسجد ! به شخصه در اين كافي شاپ هاي تحول يافته يا همان رستوران هاي به ظاهر سنتي كه گارسون هايش آدمهاي اتوكشيده اند و فضايش مالآ مال از عطر تهوع آور قليان هاي ميوه اي ، خوردن آبگوشت را توهين به اين غذاي عميق ميدانم كه آنها نه دچار روح معنوي اين غذا شده اند و نه از لذت مادي اش چيزي سر در مي آورند . آنها از اين غذاي مقدس ، چهره اي فانتزي ساخته اند براي جذب مشتري هايي كه از تمام پر پيمانگي اين غذاي والا تنها مشت كوبيدن نوستالژيك و فيلم مئابانه بر پياز را آموخته اند و بس ! آنها همان هايي هستند كه پنهان از چشم زيبا روي كنار دست خوابيده شان استمناء ميكنند ... شايد لذتي عميق تر در اين كار يافته اند كه من بي خبرم اما من تر جيح ميدهم اين غذا را در جايي در خور شانش صرف كنم.
بهترين مكان خانه است ! جايي كه بشود بعد از آن لميد و نغمه اي گوش كرد . چيزي از فرهاد ، لئونارد كوئن يا ... حتي بتهوون ! قليان خوانسار يا زاهدان يا شيراز و يا هر قليان پدر و مادر دار ديگري هم در جهت تكميل لذت اين غذا چاره ساز است و محيطي كاملا بكر . شايد قهوه خانه اي مملو از بوي چاي و سيگار و قهوه چي ... اما وينستون قرمز بهترين چاره براي خانه هاي بي قليان است . در واقع همين وجود مكمل هاي اصيل فراوان براي عمق بخشيدن به لذت آبگوشت نشانه اي از والايي آن است .
به هر حال اگر شما چشم مناسب ديدن اين چيزها را داشته باشيد ، ميتوانيد ببينيد كه آبگوشت چگونه غذايي است !


پي نوشت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* فرانتس كافكا ـ محاكمه . جمله اصلي : خوش آمدن كلمه ضعيفي است .
** ايتالو كالوينو ـ ويكنت دو نيم شده
*** انجيل لوقا ـ باب ششم
**** فيه ما فيه ـ مولانا
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 1:45  توسط   | 

خواندن با شلوار در پا

روزنوشت / چند ساعت پیش که به خانه رسیدم ، از نیم ساعت قبلش توی خیابان تصمیم داشتم در اولین فرصت از زحمت شلوار دشوار جین راحت بشوم و به سمت فراقت زیر شلواری بروم . به خانه که رسیدم ترجیح دادم پیش از تامین چای بدنم مشکل شلوار را حل کنم . روی تخت نشستم به کندن شلوار که چشمم به « وعده دیدار با جوجو جتسو » بر لبه کتابخانه افتاد . کتاب را گرفتم دست و خواستم پیش از جدا کردن کامل شلوار از بدنم ــ که تا آن موقع نیمی از راه را پیموده بود ــ جمله آغاز داستان را بخوانم که نبوغ بهرام صادقی دامنم را گرفت و جاکوب شدم . یعنی حتی فرصت نکردم پیش از تمام کردنش یک چلیک چای صرف کنم ، یعنی حتی فرصت نکردم یک نخ سیگار روشن کنم ، یعنی حتی فرصت نکردم موقعیتم را روی تخت شایسته خواندن کنم ، یعنی حتی فرصت نکردم شلوارم را کامل بکنم  . یعنی حتی ... حتی فرصت نکردم پیش از تمام کردنش به این فکر کنم که چطور ممکن است در قبرستان نبوغی مثل ایران ، نویسنده بزرگی مثل صادقی سر بلند کند ؟

شاید در اولین فرصت داستانی از او توی وبلاگم بگذارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 3:29  توسط   | 

چرا چوبک نویسنده خوبی نیست !

شخصا اعتقادی به صادق چوبک ندارم . مدرنیسمی که ارائه میکند بیش از حد نمایشی است و همین موضوع سوژه های خوبش را تحت الشعاع قرار میدهد ... او اساسا عادت به افراط دارد . مثلا وقتی قرار است یک کثافتی را نشان بدهد به جای آنکه هشیارانه تاثیر بوی آن را بر محیط تصویر کند ، ترجیح میدهد یک تکه چوب بردارد و آن را به هم بزند و زاویه اش را متمرکز کند روی نقاط تهوع آور کثافت ! این درست خلاف آن کاری است که بزرگانی مثل بهرام صادقی یا صادق هدایت یا شهریار مندنی پور انجام میدهند . سلیقه است ؟ خیر ! سلیقه ادبی اصلا نسبی نیست . ما در ادبیات سلیقه خوب داریم و سلیقه بد . ممکن است میان قله ها نسبیت سلیقه صادق باشد اما در مورد حواشی قبول ندارم ... به هر حال داستان یحیی را بخوانید که بی ضرر است !

یحیی

چوبک

صادق چوبک

اولین انتشار در اینترنت /   يحيي يازده سال داشت و اولين روزي بود كه مي خواست روزنامه ديلي نيوز بفروشد. در اداره روزنامه، متصدي تحويل روزنامه ها و چند تا بچه همسال خودش كه آنها هم روزنامه مي فروختند، چند بار اسم ديلي نيوز را برايش تلفظ كردند و او هم فوري آن را ياد گرفت و به نظرش آن اسم به شكل يك ديزي آمد. چند بار صحيح و بي زحمت پشت سر هم پيش خودش گفت :« ديلي نيوز ! ديلي نيوز ! ديلي نيوز !» و از اداره روزنامه بيرون آمد.
تو كوچه كه رسيد شروع كرد به دويدن. فرياد مي زد :« ديلي نيوز ! ديلي نيوز !» به هيچ كس توجه نداشت. فقط سرگرم كار خودش بود. هر قدر آن اسم را زيادتر تكرار مي كرد و مردم از او روزنامه مي خريدند، بيشتر از خودش خوشش مي آمد و تا چند شماره هم كه فروخت هنوز آن اسم يادش بود. اما همين كه بقيه پول خرد يك پنج ريالي را تحويل آقايي داد و دهشاهي كسر آورد و آن آقا هم آن دهشاهي را به او بخشيد و رفت و او هم ذوق كرد، ديگر هر چه فكر كرد اسم روزنامه يادش نيامد. آن را كاملا فراموش كرده بود.
ترس ورش داشت. لحظه اي ايستاد و به كف خيابان خيره نگاه كرد. دو مرتبه شروع به دويدن كرد. باز هم بي آنكه صدا كند، چند شماره ازش خريدند. اما اسم روزنامه را بكلي فراموش كرده بود.
يحيي به دهن آنهايي كه ازش روزنامه مي خريدند نگاه مي كرد تا شايد اسم روزنامه را از يكي از آنها بشنود، اما آن ها همه با قيافه هاي گرفته و جدي و بي آنكه به صورت او نگاه كنند، روزنامه را مي گرفتند و مي رفتند.
بيچاره و دستپاچه شده بود. به اطراف خودش نگاه مي كرد، شايد يكي از بچه هاي همقطار خود را پيدا كند و اسم روزنامه را ازش بپرسد، اما كسي را نديد. چند بار شكل ديزي جلوش ورجه ورجه كرد اما از آن چيزي نفهميد. روي پياده رو خيابان فوجي از ديزي هاي متحرك جلوش مشق مي كردند و مثل اين كه يكي دو بار هم اسم روزنامه در خاطرش برق زد، اما تا خواست آن را بگيرد خاموش شد.
سرش را به زير انداخته بود و آهسته راه مي رفت. بسته روزنامه را قايم زير بغلش گرفته بود و به پهلويش فشار مي داد. مي ترسيد چون اسم روزنامه را فراموش كرده روزنامه ها را ازش بگيرند. مي خواست گريه كند، اما اشكش بيرون نيامد. مي خواست از چند نفر عابر بپرسد اسم روزنامه چيست اما خجالت مي كشيد و مي ترسيد.
ناگهان قيافه اش عوض شد و نيشش باز شد و از سر و صورتش خنده فرو ريخت. پا گذاشت به دو و فرياد كرد :
« پريموس ! پريموس !»
اسم روزنامه را يافته بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 12:32  توسط   | 

فسناله

روزنوشت / چند روزی است که رکورد خوابم بالای ده ساعت در شب رسیده . حوصله کار کردن ندارم و رسما جواب تلفن ها را نمیدهم . کتاب خواندنم هم بی نظم شده . کارت جشنواره دارد با آثار خوبی که باید دید و شنید سوخت میشود و میرود هوا . فیلم موسیقی و تئاتر ... کاش این جشنواره ها وقت دیگری بود . نه درست در اوج پریود روحی من !

خوب . فسناله کردن در وبلاگ عجیب میچسبد . باید این حال خراب را منتشر کرد تا دامن آدم را نگیرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 14:10  توسط   | 

قدیس کافکا

کافکا جزو مقدسات من است . حریمی اطرافش توی ذهنم دارم که آن را بر بلندا مینشاند و کس دیگری را با او مقایسه نمیکنم . همیشه از شنیدن نام او در کنار برخی بزرگان مثل کامو ، سارتر ، داستایوفسکی ، کوندرا و ... عصبانی میشوم مثل مسلمانی که بشنود مارکس را در رتبه محمد نام میبرند و یا کمونیستی که بشنود محمد را در رتبه مارکس ... کافکا برای من اینگونه است . تقدس او البته در ذهن من بیشتر به خاطر شاهکار قصر است و محاکمه ! اما آثار روائی تر او مثل مسخ یا همین پزشک دهکده  هم در شناخت من از او بی تاثیر نبوده اند و شاید حکم پیش نیاز را داشتند . وبلاگ نرگل این افتخار را دارد که داستان پزشک دهکده فرانس کافکا را برای اولین بار در فضای اینترنت منتشر کند .

پزشك دهكده

کافکا


فرانتس كافكا
ترجمه :اميرجلال الدين اعلم


اولین انتشار در اینترنت / بسيار سرگشته و حيران بودم : مي بايست به سفري فوري بروم‎؛ بيماري سخت ناخوش در دهكده اي ده فرسنگ دورتر انتظارم را مي كشيد؛ بوران پرپشت برف همه پهنه هاي ميان من و او را آكنده بود؛ درشكه اي تك اسبه داشتم، درشكه اي سبك با چرخهاي بزرگ، درست فراخور جاده هاي روستائي مان؛ پوشيده در پالتوي خز، كيف ابزارهايم به دست، آماده سفر، در حياط بودم؛ اما با كدام اسب‌؟ اسبي در ميان نبود. اسب خودم، فرسوده از خستگيهاي اين زمستان بسيار سرد، شباهنگام مرده بود؛ دختر خدمتكارم اكنون دهكده را در طلب عاريه گرفتن اسبي مي پوئيد؛ اما بيهوده بود، مي دانستم، و غمزده آنجا ايستاده بودم، در حالي كه برف هرچه انبوه تر فرايم مي گرفت. و هرچه بيشتر از جنبيدن وامي ماندم. دختر دم دروازه نمايان شد، تنها، و فانوس را تكان تكان داد؛ البته، كيست كه در اين گاه براي چنين سفري اسبش را عاريه بدهد ؟ بار ديگر شلنگ انداز سراسر حياط را پيمودم؛ بيرون شدي نمي يافتم؛ در سرآسيمگي ام به در فكسني خوكداني كه سالها بي مصرف افتاده بود لگد كوفتم. يكهو باز شد و روي پاشنه اش پس و پيش بال بال زد. دمه و بوئي چون بوي اسب از آن بيرون زد. تو، تاب خوران از طنابي، فانوس طويله كورسو مي زد. مردي، چمباتمه نشسته در آن اندرونِ پست، چهره چشم آبي گشاده اش را نشان داد. چهار دست و پا بيرون خزان، پرسيد : « اسبها را به درشكه ببندم ؟» نمي دانستم چه بگويم و همين قدر خميدم كه ببينم چه چيزِ ديگري در خوكداني هست. خدمتكار كنارم ايستاده بود. گفت :« شما هرگز نمي دانيد كه در خانه خودتان چه خواهيد يافت»، و هر دو خنديديم.
مهتر بانگ زد :« آهاي برادر، آهاي خواهر !»، و دو اسب، جانوراني درشت جثه با تهيگاه هاي نيرومند، يكي پس از ديگري، پاهايشان خمانده نزديكِ تن هايشان، با كله هاي خوش ريخت كه مانند كله شتر پائين افتاده بود، به نيروي جنباندن كپل از سوراخ دري كه تمامش را پر مي كردند زورزنان بيرون آمدند. ولي بي درنگ به پا خاستند، پاهايشان بلند و كشيده بود و از تن هايشان بخاري پرپشت برمي خاست.
گفتم :« كمكش كن»، و دختر مشتاقانه شتافت تا مهتر را در بستن اسبها ياري دهد. اما همينكه كنارش رفت، مهتر چنگ مي اندازد مي گيردش و چهره اش را به چهره او مي چسباند. دختر جيغ مي كشد و پيش من مي گريزد؛ روي لپش نشانه هاي دو رديف دندان به رنگ سرخ نمايان است.
خشمناك نعره مي كشم كه :« حيوان وحشي، دلت شلاق مي خواهد ؟» ولي همان دم مي انديشم كه او غريبه است، نمي دانم از كجا مي آيد، و هنگامي كه همه كسان ديگر مرا فرو گذاشته اند به دلخواه خويش به دادم مي رسد. چنانكه گوئي انديشه هايم را بداند از تهديدم نمي رنجد ولي، همچنان مشغول به اسبها، فقط يك بار رو به سويم مي گرداند. سپس مي گويد :« سوار شويد»، و راستي كه همه چيز آماده است. جفتي اسب شكوهمند مي بينم، از آن گونه كه هرگز پشت سرشان ننشسته ام، و شادمان سوار مي شوم. مي گويم :« من مي رانم ها، تو راه را بلد نيستي.»
او گفت :« البته، به هر حال من باهاتان نمي آيم، پيش رز مي مانم.»
رز جيغ مي كشد كه :« نه»، و به درون خانه مي گريزد، با اين پيش-آگاهي موجه كه سرنوشتش محتوم است. بانگ غژاغژ زنجير را كه رز به در مي بندد مي شنوم؛ صداي چرخيدن كليد را در قفل مي شنوم؛ افزون بر اين، مي بينم كه چراغهاي دالان ورودي، و همچنان دوان دوان، چراغهاي همه اتاقها را خاموش مي كند تا خودش را از ديده پنهان بدارد.
به مهتر مي گويم :« تو با من مي آئي و گرنه نخواهم رفت، هر قدر هم كه سفرم فوري باشد. نمي خواهم بازاء آن دختر را تسليمت كنم.»
مي گويد :« هين !» دستهايش را به هم مي كوبد؛ درشكه، مانند الواري در سيلاب، از جا مي كند؛ هنوز مي شنوم كه درِ خانه ام زير يورش و ضربه هاي مهتر مي شكافد و از هم مي پاشد. سپس شتابي توفنده كه بيكسان بر همه حواسم مي كوبد، كر و كورم مي كند. ولي اين نيز جز دمي نمي پايد، زيرا، پنداري كه حياط مزرعه بيمارم درست جلوي دروازه حياط من باز بشود، از هم اكنون آنجايم؛ اسبها آرام نگه داشته اند؛ بوران بند آمده؛ همه پيرامونم مهتاب است؛ پدر و مادر بيمارم از خانه بيرون مي شتابند، از پي آنها خواهرش؛ مرا تقريبا بلندكنان از درشكه بيرون مي برند؛ از سخنان درهم برهمي كه مي پرانند، هيچ در نمي يابم؛ توي اتاق بيمار، هوا چه سخت استنشاق كردني است؛ بخاريِ ول شده، دود مي كند؛ دست خواهم انداخت و پنجره را خواهم گشود؛ اما نخست مي خواهم بيمارم را ببينم. پسربچه، لاغر، بدون تب، نه سرد، نه گرم، با چشمهاي بي حالت، بدون پيرهن، به زور خودش را از زير لحافِ پر بلند مي كند، بازوهايش را دور گردنم مي اندازد، و به پچپچه در گوشم مي گويد :« دكتر، بگذار بميرم.» نگاهي به دور و بر اتاق مي اندازم؛ هيچ كس نشنيده است؛ پدر و مادر خموشانه به جلو يله داده اند و انتظار نظرم را مي كشند؛ خواهر صندليي براي كيفِ دستي ام گذاشته است؛ كيف را مي گشايم و ميان ابزارهايم مي گردم؛ پسرك همچنان از بسترش مرا به چنگ گرفته است تا درخواستش را به يادم بياورد؛ انبركي را برمي دارم، در نور شمع وارسي اش مي كنم، و باز بر زمين مي گذارمش. كفرانديشانه با خودم مي گويم :« آري، در مواردي از اين دست ايزدان ياريگرند، اسبِ گم شده را مي فرستند، به سببِ فوريت، اسبِ دومي به آن مي افزايند، و براي كامل كردن همه چيز حتا مهتري را اعطا مي كنند…» و فقط در اين گاه است كه به ياد رز مي افتم؛ چه بايد بكنم ؟ چگونه مي توانم برهانمش ؟ چگونه مي توانم او را از زيرِ آن مهتر بيرون بكشم هنگامي كه به فاصله ده فرسنگيِ اويم و درشكه ام را اسبهائي مي كشند كه نمي شود مهارشان كرد ؟ اين اسبهائي كه اكنون يك جوري عنانشان را گسسته اند، و نمي دانم چگونه پنجره ها را از بيرون مي گشايند ؟ از پنجره سر تو مي كشند و بي پروا از فريادهايِ بيم زده خانواده، بيمار را مي نگرند. مي انديشم :« بهتر است بي درنگ برگردم»، انگار اسبها مرا به سفرِ بازگشت مي خوانند، با اين همه مي گذارم كه خواهر بيمار، كه به خيالش گرما گيجم كرده است، پالتوي خز را ازم بگيرد. گيلاسي « رام» برايم مي ريزند، پيرمرد تپوكي به شانه ام مي زند، صميميتي كه اين تعارفِ گنجش آن را موجه مي داشت؛ سرم را به نشانه نه تكان مي دهم؛ در تنگناي انديشه هاي پيرمرد، من به دل آشوبه افتاده ام؛ اين يگانه دليل سرباز زدنم از نوشيدن بود. مادر كنار بستر ايستاده است و اغوايم مي كند كه به سوي آن بروم؛ تن مي دهم، و، در حالي كه يكي از اسبها رو به سقف شيهه اي بلند مي كشد، من سرم را بر سينه پسر مي گذارم كه زير ريشِ خيسم مي لرزد. چيزي را كه پيشاپيش مي دانستم تأئيد مي شود : پسرك تندرست است، اندك اختلالي در گردشِ خونش، اشباع شده از قهوه اي كه مادرِ دلسوزش به او مي دهد، ولي صحيح و سالم؛ و بهترين كار آن است كه هلش بدهند و از رختخواب پرتش كنند بيرون. من مصلحِ دنيا نيستم و همين است كه مي گذارم دراز بكشد. مرا مقامات ناحيه برگماشته اند و من تكليفم را به بهترين وجه انجام مي دهم، تا حدي كه تقريباْ بيش از اندازه مي شود. با آنكه دستمزدم ناچيز است، در حقِ تهيدستان كَرَم مي كنم و دستگيرشانم. هنوز بايد از رز توجه كنم، و سپس مي شود كه پسرك به كام دلش برسد، و من نيز مي خواهم بميرم. من در اين زمستانِ بي پايان اينجا چه مي كنم ؟ اسبم مرده است، و هيچكي در دهكده اسبش را به من عاريه نمي دهد. ناگزير مي شوم اسبهايم را از خوكداني گير بياورم؛ اگر آنها از قضا اسب نمي بودند، مي بايست با خوك سفر كنم. حال چنين است. و به نشانه آري به خانواده سر تكان مي دهم. هيچ درباره ماجرا نمي دانند، و، اگر مي دانستند، باورش نمي كردند. نسخه نوشتن آسان است، ولي با مردم به تفاهم رسيدن سخت است.

خب، اين ديگر پايانِ عيادتم است، يك بار ديگر بي ضرورت فرايم خوانده اند، به آن خو گرفته ام؛ همه ناحيه زندگي ام را با زنگ شبانگاهي عذاب آور مي گرداند، ولي اينكه اين بار بايد رز را نيز فدا كنم، آن دختر زيبائي را كه ساليان سال در خانه ام زندگي كرده است بدونِ آنكه تقريباْ ملتفت او بشوم ـ اين فدا كردن بسيار بيش از اندازه است؛ و من بايد يك جوري، به ياريِ هر شگردي كه شده، در ذهنم دلايلي بيابم كه به اين خانواده نتازم كه هر قدر هم خيرخواه باشند نمي توانند رز را به من بازگردانند. ولي همچنان كه كيفم را مي بندم و با دستم علامت مي دهم كه پالتوي خزم را بياورند و در اين ميان خانواده با هم ايستاده اند، پدر ليوانِ « رامِ» توي دستش را بو مي كشد، مادر، ظاهراْ سرخورده از من ـ عجب، مردم چه توقع ها دارند ! ـ، با چشمانِ اشك آلود لبانش را مي گزد، و خواهر حوله آغشته به خون را تكان مي دهد، به نحوي حاضرم به طور مشروط تصديق كنم كه پسرك شايد بالاخره بيمار باشد. به سويش مي روم، به رويم لبخند مي زند، انگار مغذي ترين سوپِ بيماران را برايش مي برم ـ آه، حالا اسبها هر دويشان شيهه مي كشند؛ اين غوغا بي گمان از آسمان مقدر شده است تا كارِ مرا در معاينه بيمار آسان گرداند ـ و اكنون پي مي برم : آري، پسرك بيمار است. در پهلوي راستش، نزديكِ لنبر، زخمِ سرگشاده اي به بزرگي كفِ دستِ من هست. سرخ گونه، با رنگمايه هاي گوناگون، تهش تيره، لبه ها روشنتر، با دان دان هاي ريز، لخته لخته خونين، دهن گشوده چون معدني روباز. از دور چنين است. از نزديك وخيمتر مي نمايد. بي اختيار از شگفتي زيرلب سوت مي كشم. كرمهائي، به كلفتي و بلنديِ انگشتِ كوچكم، خودشان نيز سرخ گون و خون آلود، از پناهگاهشان در اندرونِ زخم به سويِ روشني مي لولند، با كله هاي سفيدِ كوچك و پاهاي كوچكِ بسيار. طفلكي پسر، ديگر كمكي از دستِ كسي برايِ تو برنمي آيد. من زخمِ بزرگت را كشف كرده ام؛ اين گلي كه در پهلوي تو است، دارد نابودت مي كند. خانواده خشنودند، مي بينند كه دست به كار شده ام؛ خواهر به مادر مي گويد، مادر به پدر، به چند مهماني كه سرِ پنجه پا، بازوهايشان فراخ گشوده برايِ حفظِ تعادلشان، از ميانِ مهتابِ درِ گشوده تو مي آيند. پسرك، خيره شده از اين زندگيِ درونِ زخمش، هق هق كنان به زمزمه مي گويد :« نجاتم مي دهي ؟» در ناحيه من مردم چنين اند. هميشه چيزِ محال را از پزشك چشم مي دارند. ايمانِ كهنشان را از دست داده اند؛ كشيش در منزلش مي نشيند و جامه هايش را يكي يكي ريش مي كند؛ ولي گمان مي رود كه پزشك بايد با دستِ ظريفِ جراحانه اش از عهده همه كارها برآيد. خب، هر جور دلشان مي خواهد؛ من كه خدماتم را بر ايشان تحميل نكرده ام؛ اگر مي خواهيد برايِ هدفهايِ مقدس از من سوء استفاده كنيد، بازتان نمي دارم؛ چه چيزِ بهتري را مي خواهم، من، پزشك پيرِ دهكده، محروم شده از دخترِ خدمتكارم ! و اينك مي آيند، خانواده و پيرانِ ده، و رخت از تنم مي كَنند؛ گروهِ همخوانانِ مدرسه، به راهنمائي آموزگار، جلويِ خانه مي ايستند و آهنگِ بسيار ساده اي را با اين كلمات مي خوانند :

جامه اش را درآوريد، آن گاه درمانمان خواهد كرد، و
اگر نكند، بكشيدش !
او فقط پزشك است، فقط پزشك است.

سپس جامه از تنم در مي آورند. من، انگشتها در ريشم و سرم كج گرفته، به آرامي مردم را مي نگرم. بكلي آرامم و بر موقعيت مسلطم، و به همين حال مي مانم، هر چند كه آن به دردم نمي خورد، زيرا اكنون سر و پاهايم را مي گيرند و به رختخواب مي برند. مرا در رختخواب، به سويِ ديوار و كنارِ زخم، مي گذارند. سپس همه از اتاق بيرون مي روند؛ در بسته مي شود؛ آواز خاموش مي شود؛ ابرها ماه را مي پوشانند؛ رواندازِ گرم و نرم دورم را گرفته است؛ كله اسبها سايه وار در پنجره هاي گشوده مي لرزد. صدائي بيخِ گوشم مي گويد :« مي داني، من اعتمادِ چنداني به تو ندارم. از يك جائي به اينجا پرت شده اي، با پاهايِ خودت نيامده اي. عوضِ آنكه كمكم كني، جايم را در بسترِ مرگم تنگ كرده اي. دلم مي خواهد چنگ بيندازم و چشمهات را از كاسه در بياورم.»
مي گويم :« درست است، شرم آور است. منتها من پزشكم. مي خواهي چه بكنم ؟ باور كن، برايِ من هم آسان نيست.»
« انتظار داري كه از اين پوزش راضي باشم ؟ آه، بايد باشم، دستِ خودم نيست. هميشه ناچارم رضا بدهم. من با زخمِ قشنگي به دنيا آمده ام؛ اين تنها عطيه ام بود.»
مي گويم :« دوستِ جوانم، خطايت اينجا است كه ديدِ وسيع نداري. من همه جا بر بالين همه بيماران بوده ام، و به تو مي گويم : زخمت آن قدرها وخيم نيست. در گوشه اي تنگ با دو ضربه تبر پديد آمده است. خيليها پهلوهاشان را ارائه مي كنند و صداي تبر را در جنگل نمي شنوند، چه برسد به اينكه تبر دارد نزديكشان مي آيد.»
« آيا راستي چنين است، يا آنكه مرا در تبم مي فريبي ؟»
« راستي چنين است، قولِ شرفِ يك پزشكِ رسمي را بپذير.»
قولم را پذيرفت و آرام گرفت. وليكن اكنون وقتش رسيده بود كه به گريختن بينديشم. اسبها هنوز وفادارانه در جاهايشان ايستاده بودند. رختم، پالتوي خزم، كيفم زود جمع و جور شد؛ نمي خواستم با رخت پوشيدن وقتم را هدر دهم؛ اگر اسبها به همان شتابي مي تاختند كه آمدند، يكراست از اين بستر به بسترِ خودم مي پريدم. يكي از اسبها فرمانبردارانه از پنجره پس پس رفت؛ بسته ام را توي درشكه انداختم؛ پالتوي خز به هدف نخورد و فقط آستينش به قلابي گير كرد. همين هم خوب بود. به روي اسب پريدم. در حالي كه عنان شل و ول افتاده بود، يك اسب بگوئي و نگوئي به اسبِ ديگر بسته شده بود، درشكه پيچ و تاب خوران از پشت مي آمد، و آخر از همه پالتوي خزم در برف خرخر كشيده مي شد. گفتم : « بتاز !» اما اسب نتاخت؛ به كنديِ پيران، در برهوتِ برف گرفته پيش مي رفتيم؛ پشتِ سرمان، آوازِ تازه ولي غلطِ كودكان مدتها طنين انداخت :

اي بيماران، شاد باشيد،
پزشك را در رختخوابِ شما خوابانده اند !

با اين گام هرگز به خانه نخواهم رسيد؛ طبابتِ پررونقم به باد فنا رفت؛ جانشينم دارد غارتم مي كند، اما بيهوده، زيرا نمي تواند جايم را بگيرد؛ در خانه ام مهترِ نفرت انگيز بيداد مي كند؛ رز قرباني او است؛ نمي خواهم ديگر در اين باره بينديشم. برهنه، در معرضِ يخبندانِ اين اندوهناكترينِ روزگاران، با درشكه اي زميني، اسبهاي نازميني، در اين كهنسالي ام، آواره مي گردم. پالتوي خزم پشتِ درشكه آويزان است، ولي دستم به آن نمي رسد؛ و هيچ كدام از جماعتِ رجاله بيمارانِ سستم انگشتش را بلند نمي كند. فريب خورده ام ! فريب خورده ام ! يك بار كه آدم به آژيرِ دروغينِ زنگِ شبانه پاسخ دهد، هيچ گاه نمي توان جبرانش كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 13:20  توسط   | 

کتابی درباره روزنامه نگاری

 

دوستی در کامنت پست قبلی از من خواسته بود که یک کتاب آموزش روزنامه نگاری به او معرفی کنم !

کتاب و از این حرفها ندارد ! کافی است یاد بگیرید نگاهتان را تا جای ممکن سطحی کنید و از میان تمام جریانات و رخداد ها تنها آن لایه رویی را ببینید . در کل باید برای این کار آدم مبتذلی بود . همه آنهایی هم که در این باره کتاب مینویسند معمولا یک سری تکنیک های تنظیم خبر را به جای کل حرفه روزنامه نگاری آموزش میدهند و با این کار ـ یعنی تکنیکال کردن ابتذال ـ برای خودشان وجهه کسب میکنند و البته خیال میکنند برای حرفه شان هم چنین میکنند . اگر من قرار باشد در این باره کتابی بنویسم ، کتاب من تنها سه فصل خواهد داشت :

فصل اول : ابتذال

فصل دوم : وقاحت

فصل سوم : کلاشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 11:31  توسط   | 

خرس

داستانک / از بالا شروع میکند به مالیدن و حرف زدن و آنقدر حرف زدن تا نمی فهمم این درد چطور میآید و چطور به رخوت آرامش میرسد . پیرمرد ضعیف بنیه ایست و چشمهایش دائما از پشت عینک زخیمش دودو میزند اما با اینحال وقتی مچم را در دست میگیرد به پر زور ترین مرد عالم بدل میشود .
اولین باری که دستم توی دستش بود نفهمیدم چرا با دختر آسیمه ای که شیشه خانه اش را بارها شکسته، اینقدر صمیمانه گپ میزند . از توله خرسش میگفت که وقتی بچه بود پدرش از صحرا گرفت و او تا دوازده سالگی بزرگش کرد
.
گفت :
هیچوقت توله خرس دیدی ؟
گفتم : یکبار توی تلویزیون
...
نگذاشت برایش تعریف کنم . محکمتر مالید و گفت : تلویزیون دروغ است ... ببین ! من اینجا ندارم اما زندگی ام میچرخد
.
بی خیال حرفهایش گفتم : اما من خودم دیدم . داشت از رودخانه ماهی میگرفت . پنجولش را روی ماهی میگذاشت و پرتش میکرد روی سنگها . مادرش هم بود و یک آقایی هم میگفت
...
گفت : چرا بیخود افسارت را میدهی به تلویزیون ؟ وقتی بزرگ شدی اگر توله خرس دوست داشتی زن یک شکارچی بشو
...
لپ هایم گل انداخت و وقتی توی سرم پر از شوهر قد بلند و توله خرس های پشمالو شد ، مچ دستم تقی صدا داد و دادم رفت هوا
.

نرگل

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 15:38  توسط   | 

کمک

 

روزنوشت / دیروز با شتاب از مجلس خارج شدم . قرار مصاحبه ای داشتم که در ترافیک روز برفی جا ماندم و جناب نماینده هم گورشان را از دفترشان گم کرده بودند ... به درک !

جلوی در مجلس حدود چهل ـ پنجاه نفر معلول جمع شده بودند برای اعتراض و از این حرفهای تکراری . ام اس یا یک همچه اسمی دارد بیماریشان . از کنار یک ویلچیر نشین رد شدم و چند قدمی گذشتم که حس کردم صدایم میکند . بی خیال صدا عرض خیابان را پیمودم . احتمالا میخواست بگوید از خیابان شلوغ بهارستان ردش بکنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 8:55  توسط   | 

آنچه در این هوا باید انجام داد

 

برف

روزنوشت / تهران انباشته از سفیدی شده و من همین حالا ... دقیقا همین الان داشتم به این موضوع فکر میکردم که چرا وقتی یک برف اساسی میبارد همه جا ساکت میشود ؟ شاید به این خاطر که آسمان و زمین را لایه های زخیمی میپوشاند .

شبیه آنچه در استدیو ها اتفاق می افتد ، تهران آگوستیک شده ! آخ که چقدر در این وضعیت بی خیال شدن تمام کارهای هرروزی و لمیدن زیر یک لحاف قطور میچسبد . یک کتاب پدر و مادر دار هم اگر باشد که نور الی نور است . من که شبی از شب های زمستان مسافری را میخوانم . شما را نمیدانم ... حتی میشود کتاب را هم که کاری هر روزی شده بی خیال شد و مثلا ترانه ای از فرهاد گوش کرد یا لئونارد کوئن یا ... چای داغ را اما فراموش نکنید و سیگار را که زیر برف اگر نکشید از دستان رفته !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 10:33  توسط   | 

وسوسه خواب

 

روزنوشت / این عادت بد را از دبستان تا به امروز با خودم حمل میکنم که از ثانیه های وقت محدودم برای خواب استفاده میکنم . آن روزها اگر بنا بود ساعت ۷ صبح عازم مدرسه بشوم و ساعت شش و ۵۵ دقیقه کار حاضر شدنم تمام میشد آن پنج دقیقه را میخوابیدم و بیدار که میشدم ساعت هفت و نیم بود ! 

دیشب در خواب بودم که داشت زلزله می آمد . چشم هایم را باز کردم و دیدم تیر آهن سقف به طرفم می آید . احساس کردم تیزی اش درست روی گردنم می افتد و میبرد . کاری از دستم بر نمی آمد . چاره و گریزی نبود . چشم هایم را بستم و باز خوابیدم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 16:21  توسط   | 

آموزه های قرآن برای جناب بورخس

 

روزنوشت / اخيرا به اين موضوع توجه كرده ام كه شيوه روايت داستهانهاي بورخس شباهت زيادي به شيوه روايت قرآن دارد . كساني كه سروكارشان با قرآن افتاده و يا از روي مذهب يا تفنن يا تنها به خاطر خواندن يك متن كهن ، نگاهي به آن انداخته اند ميدانند كه این کتاب در اكثر مواقع داستان كاملي را نقل نميكند . يعني با توجه به دانسته هاي قبلي ما از ماجرايي همچون يوسف يا مريم يا يونس و يا هر اسطوره ديگر اشاراتي ميكند و در واقع با علم به آگاهي خواننده از افسانه اي مشخص داستانش را شكل ميدهد و لابلاي آن تحليل خودش را هم مي آورد و حتي با همين اشارات گاهي آن افسانه را هم تحريف يا به طريقي ديگر تعريف ميكند .
كار بورخس هم تقريبا در بسياري از داستانهايش همين است . يعني شخصيت هايش واقعي اند مثل ابن عربي يا بوعلي سينا يا خيام يا ... ماجراهايي هم كه تعريف ميكند بي شباهت به واقعيت نيستند اما اين ماجرا ها را با علم به دانسته هاي قبلي مخاطبش به طريقي ديگر روايت و حتي تحريف ميكند و دقيقا جذابيت سبك بورخس همين جاست .

هر چند تشابه ميان وجوه داستان نويسي بورخس و متون شرقي كشف تازه اي نيست اما به هر حال يك حرفي بود كه زديم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 6:2  توسط   | 

دو پادشاه و دو هزارتو

 

بورخس

خورخه لوئیس بورخس
ترجمهء کاوه سید حسینی 


اولین انتشار در اینترنت / اشخاص قابل اعتماد روايت ميكنند ( اما خدا داناتر است ) كه در دوران قديم پادشاهي در جزاير بابل زندگي ميكرد كه معماران و ساحران خود را گرد آورد و به آنان دستور داد هزارتويي چنان پيچيده و دقيق بسازند كه داناترين افراد جراءت وارد شدن به آن را نداشته باشند و هر كس كه قدم در آن گذارد ، گم شود .احداث اين بنا گناه بود زيرا تشويش و حيرت تنها در برابر خداوند شايسته است و ابدا تناسبي با انسان ندارد .
مدتي بعد پادشاهي عرب به دربار او امد و پادشاه بابل ( براي آنكه ساده لوحي مهمانش را مسخره كند ) او را به داخل هزارتو فرستاد و پادشاه عرب تا فرا رسيدن شب ، تحقير شده و خجالت زده ، در آنجا سرگردان بود . آنگاه از خداوند ياري خواست و راه خروج را پيدا كرد . لب به هيچ شكوه اي نگشود ، اما به پادشاه بابل گفت كه در عربستان هزارتوي بهتري دارد و اگر خدا بخواهد روزي آن را به او نشان خواهد داد . سپس به عربستان بازگشت . فرماندهان و سرداران خود را گرد آورد و چنان پيروزمندانه امپراتوري بابل را به ويراني كشيد كه قلعه ها را واژگون ، سپاه را نابود و پادشاه را اسير كرد . او را به پشت شتر تند رويي بست و به قلب صحرا برد . سه روز سواره رفتند و سپس گفت : « اي پادشاه زمان ، جوهر و رمز داوران ، در سرزمين بابل تو خواستي مرا در هزارتويي از مفرغ با پلكانها ، ديوارها و درهاي بيشمار گم كني . اكنون قادر متعال اراده كرده است كه من هزارتوي خودم را به تو نشان دهم كه نه پلكاني براي بالا رفتن دارد ، نه دري براي وارد شدن و نه ديواري كه سد راه شود . »
او را از بند درآورد و در قلب صحرا رها كرد . كه در آنجا از گرسنگي جان داد . افتخار بر آن كه زندهء جاويد است .

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 4:42  توسط   | 

از اکتیو بودن تا لاشی گری

پنهان نميکنم که بسياري از دختران در يک رابطه دوطرفه ، صادق تر از پسران هستند اما روي سخن اين نوشتار با اقليتي از دختران است . لطفا به خودتان نگيريد !

روزنوشت / متاسفانه معني اکتيو بودن در روابط اجتماعي با مقوله « لاشي گري » در ميان برخي دختران دچار ادغام و حتي در مواردي استحاله شده است . اين دختران به عمد و يا از روي ناداني ذاتيشان ، ميل به استفاده کالاوار از بدنشان را ( يا به مفهوم عامي تر ميل به روسپي گري شان را ) با حضور و فعاليت در اجتماع اشتباه ميگيرند و در اين راه طرف مقابل رابطه يعني پسران را به عدم درک مناسبات اجتماعي و ناآگاهي از آداب معاشرت متهم ميکنند .
راه اکتيو بودن از لاشي گري ( در مورد اقليت دختران ) از آنجا جدا ميشود که ‌آنها با علم بر اينکه طرف مقابل در ازاي لاسيدن يا سکس حاضر به واگذاري امتيازي به آنها هست ، حاضر به گپ و گفت با او ميشوند و به اين معني از وجود دختريشان به عنوان کالايي قابل داد و ستد بهره ميگيرند .
دختران لاشي از بدنشان در مورد امتيازاتي چون : يافتن کار ( ترجيحا منشي گري )، گرفتن نمره از استاد ، انتشار يک مقاله در روزنامه يا چاپ يک کتاب و موارد بيشمار ديگري استفاده ميکنند اما مثال ساده اي براي يافتن دختران لاشي چاره ساز است :
فرض کنيد در يک جمع نشسته ايد . يکي از دختران از پسري که تا کنون هيچ رابطه اي با او نداشته ( و همه ميدانيم معشوقش فرد ديگري است ) ميخواهد که براي او يک ليوان آب بياورد ! اين درخواست در حالي صورت ميگيرد که او ميتوانست از يک دختر چنين بخواهد !
مثال ديگري مي آورم : در يک خيابان شلوغ چندين نفر به انتظار ماشين ايستاده اند . يکهو يک پيکان جوانان مسافر کش ، از چندين پسر ميگذرد و ماشينش را جلوي پاي يک دختر نگه ميدارد ! مسلما راننده جوات پيکان جوانان ملاحظاتي داشته و دختري هم که سوار ميشود با علم به اين ملاحظات چنين اقدامي را انجام ميدهد !

مثال هايي از اين دست کم نيستند اما براي يافتن رفتار هاي لاشي گونه اي که در اطرافتان واقع ميشود ، تنها پرسيدن يک سئوال کفايت ميکند :

آيا فلان آدم حاضر بود فلان کار را براي يک پسر هم انجام بدهد ؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1383ساعت 9:32  توسط   | 

شاید اگر روسیه را از نقشه جهان حذف میکردیم بیشترین ضربه را ادبیات میخورد از خاکی که زیر بنای ادبیات جهان است ! تولستوی ، داستایوفسکی ، ناباکوف ، گوگول ، گورکی و ... چخوف ! چخوف را شخصا پس از داستایوفسکی بلحاظ درک ادیبانه بزرگترین داستان نویس روس میدانم . اما داستان های کوتاه شاهکارش از او اسطوره ای هم وزن خدایان ساخته و قله ای که او فتحش کرده ، هنوز فاتحی نیافته . اگرچه بزرگانی مثل ریموند کارور در امریکا و بهرام صادقی در ایران تا نزدیکی های بلندایش رفته اند اما او هنوز بالابلند تر از هر بلند بالایی ... / داستان درباره زن ها که در سال ۱۸۸۶ نوشته شده نمونه ای است از روزهای قبل از تکامل چخوف . داستان به ظاهر مواضعی ضد زنانه و حتی قصد توهین به آنان را دارد اما اگر با دقت بخوانیم او تمام آنچه ما مردان طی سالیان رشته بودیم را پنبه کرده . اشارات ظریفش به مردان پس پشت انتقادات صریحش از زنان ما را در موضع گیری دچار شک میکند طوری که در انتها با خود می اندیشیم : منظورش چه بود ؟

درباره زن ها

 چخوف

آنتوان چخوف
ترجمهء سروژ استپانيان

اولین انتشار در اینترنت / زن ، از نخستين روز خلقت ، موجود مضر و خبيث شمرده ميشود و از لحاظ جسماني و معنوي و عقلاني در چنان سطح نازلي از پيشرفت قرار دارد که هر رذلِ محروم از کليه حقوق اجتماعي و هر آدم پستي که توي دستمال ديگران فين ميکند به خود اجازه ميدهد درباره او و سخريه کردنِ کمبودهايش به داوري بنشيند .
ساختمان تشريحي زن در سطح نازل تر از هرگونه انتقادي قرار دارد . وقتي پدر وزين خانواده اي تصوير « طبيعي » يک زن را ميبيند ، هميشه از سر نفرت و اشمئزاز رو ترش ميکند و به سويي تف مي اندازد . اين گونه تصويرها را نه در برابر چشم يا روي ميز و يا توي جيب نگاه داشتن ، کمال بي ادبي و بي نزاکتي شمرده ميشود .مرد به مراتب زيبا تر از زن است ؛ هر چه هم اندامي عضلاني و صورتي پر مو و غرق در جوش داشته باشد ، هر چه هم که بيني اش سرخ و پيشاني تنگ باشد هميشه با نگاهي آکنده از تکبر به زيبايي زن نگاه ميکند و فقط بعد از انتخابي سخت و جدي است که تن به ازدواج ميدهد . در دنيا هيچ « کازيمودويي » ( گوژپشتي در رمان گوژپشت نتردام ) پيدا نميشود که اعتقاد نداشته باشد که زوجش حتما بايد زني زيبا روي باشد .
يك ستوان بازنشسته كه هست و نيست مادرزنش را به يغما برده و با نيمچكمه هاي زنش خودنمايي ميكرد به هر كسي كه ميرسيد اطمينان ميداد كه چنانچه انسان از نسل ميمون به وجود امده باشد ، از اين جانور نخست زن خلق شده است ، بعد مرد . يك كارمند رتبه نه اداري به اسم « اسليو نكين » كه زنش تنگ هاي ودكايش را توي گنجه قفل ميكرد غالبا ميگفت : « موذي ترين حشرهء دنيا زن جماعت است ».
شعور زن به درد هيچ كاري نميخورد . مويش دراز حال آنكه عقلش كوتاه است . اما يك مرد درست عكس اين را دارد . با زن ها نه از سياست ميشود به گفت و گو نشست ، نه از نوسان نرخ ها در جهان و نه از وضع كارمند جماعت .
در زماني كه يك كالجيِ كلاس سومي معضلات جهاني را حل ميكند و معلمان كالجي « لغتنامه سي هزار كلمه اي خارجي » را فراميگيرند ، زن هاي عاقل و بالغ فقط از مد و از نظامي ها سخن ميگويند .
منطق زن جماعت حالا دیگر به ضرب المثل مبدل شده است . وقتی یک کارمند رتبه هفت ملهد یا نگهبانِ شهرستان کوچولویی به اسم مثلا « دوروفی » از « بيسمارك » و يا از فوائد علم اندوزي سخن آغاز ميكند ، شنيدن سخنان شان بسي خوشايند و متاثر كننده است اما همين كه همسري به خاطر نداشتن آنچه كه ديگران دارند و او ندارد ، از بچه ها و بدمستي شوهرش سخن ميگويد ، در اين موقع است كه چنين شوهري خويشتن داري ميكند تا فرياد نزند : « باز غژ غژ اين گاري آمد ! و چه منطقي هم دارد ! خدا به داد آدم برسد ! » زن استعداد فراگرفتن علوم را ندارد ، كما اينكه برايش هيچ گونه موسسه علمي هم ساخته نميشود . اما مرد ها حتي اگر ابله و ملهد هم باشند نه تنها ميتوانند علم فرا بگيرند بلكه توان آن را دارند كه كرسي استادي دانشگاه را هم اشغال كنند ، حال آنكه زن اسمش حقارت و پستي است !
او براي فروش ، كتاب درسي تاليف نميكند ، رساله علمي نميخواند ، سخنراني هاي مفصل آكادميك ايراد نميكند ، از رساله هاي خارجي سود نميجويد ؛ سخت كم رشد و عقب مانده است ! در وجودش حتي يك ذره استعداد خلاقه پيدا نميشود . نه تنها هر مطلب مهم و داهيانه اي كه فكرش را بكنيد ، بلكه حتي مطالب پيش پا افتاده و افشا كننده نيز توسط مرد ها نوشته ميشود . طبيعت به زن جماعت فقط همين استعداد را داده كه پيراشكي هاي كوچكش را لاي آثار شوهرش بپيچد و از آن بيگوديِ كاغذي درست كند .
زن ، فاسد و بي آبروست ؛ تمام شر هاي دنيا از او نشات ميگيرد . در يك كتاب قديمي آمده است :
وقتي شيطان هوس ميكند كثافتكاري يا دسيسه اي راه بياندازد در همه حال ميكوشد اين كار را به دست زن ها انجام دهد . فراموش نكنيد كه بخاطر هلن زيبا رو بود كه جنگ تراوا سال ها به طول انجاميد .
مسالينا نمونه ديگري است كه زن هاي زيادي را از راه راست منحرف كرده است ... گوگول ميگويد كه كارمندها فقط به اين خاطر رشوه ميگيرند كه مشوق شان در اين كار همسران شانند . اين سخن مطلقا حقيقت دارد . كارمندها كاري نميكنند جز آنكه حقوقشان را به باد باده دهند ، قمار ببازند و پول به پاي « آمالي » ها بريزند ... اما اموال تهيه كنندگان و پيمانكاران دولتي و منشي هاي اداره هاي پر درآمد هميشه به نام همسر ها ثبت ميشود . به اين ترتيب زن به غايت فاسد است . هر بانوي متمولي هميشه در حلقه ده ها مرد جواني كه آرزو دارند جزو مقربانش شوند محصور است . بيچاره مردهاي جوان !
زن به ميهنش هيچ سودي نميرساند . به جنگ نميرود ، از روي اسناد رو نوشت تهيه نميكند ، خطوط راه آهن نميسازد و با قفل كردن تنگ ودكاي همسرش از وصول ماليات هاي غير مستقيم هم جلوگيري ميكند .
يك كلام ، زن محيل و بيهوده گو و و پرتشويش و دروغباف و دو رو و طماع و بي استعداد و سبكسر و كينه توز است . در وجود او فقط يك خصلت خوشايند وجود دارد : او قادر است موجودات سخت عاقل و مهربان و باشكوهي چون مردان را بزايد و تحويل جامعه دهد ... بيائيد به خاطر همين عمل نيك از كليه گناهانش بگذريم . بيائيد همه مان حتي عشوه فروشان كت پوش و آقاياني كه در باشگاه شمعدان به پوزه شان پرت ميكنند جوانمرد باشيم .

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1383ساعت 4:34  توسط   | 

یک راز کوچک درباره ما پسران

روزنوشت / مقوله سکس در ذهن پسران آنقدر سنگين است که حجم قابل توجهي از ذهن آنها را مال خود ميکند . اينگونه است که گاهي مقولات ديگري همچون عشق در اين گستردگي استحاله ميشوند و رنگي ، همرنگ ميگيرند .
اما ترکيب عشق و سکس هميشه محلول نيست که بيشتر به مخلوط ميماند چون تنها يک جا ته نشين دارد و قاعده حلال بودن اين دو به هم ، در آنجاست که نقض ميشود : بعد از سکس !
تنها پس از فارغ شدن از يک هم آغوشي کامل و طولاني است و تنها در آن زمان است که قواي مردانه لااقل براي دقايقي اندک در وجود پسران آنقدر کم ميشود که به حدي معقول برسد . در آن هنگام اگر ابراز عشقي بود که بود و اگر نبود شک نکنيد تمام سخنان پيش از آن حيله اي بوده براي به رخت خواب کشيدن دخترک !
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 8:40  توسط   | 

شهریار مندنی پور بدون شک بزرگ ترین نویسنده در قید حیات ایران است . جذابیت قلم او در مدرنیسم بیهقی واری نیست که بعد از او مثل بیماری ایدز اپیدمی شد که بیشتر در فهم زبانی است که با آن مینویسد ... انگار او با این زبان فاخر فکر هم میکند ! داستانی که در ادامه در وبلاگم میگذارم را از مجموعه ماه نیمروز انتخاب کرده ام که وبلاگ نرگل این افتخار را دارد برای اولین بار این داستان بی نظیر را در فضای اینترنت ثبت کند . شک ندارم که اگر کمی و آنهم لااقل کمی علاقمند ادبیات باشید با خواندن این داستان سایر کتابهای او از جمله بهترین رمان پس از انقلاب دل دلدادگی و مجموعه داستان شاهکار مومیا و عسل و آبی ماوراءبحار را میخرید تا افتخار کتابخانه تان باشد .

چوپان برج ها

مندنی پور

اولین انتشار در اینترنت / قبل از این، فرشته به آنها گفت :
- چهل و چهار دقیقهُ دیگر طبقه های بالا، آزاد می شود آتش ِآتش ها، آهن ها و استخوان ها ذوب می شوند. تقدیر فرو ریختن سهمش را می گیرد، نه هیچ نجاتی، نه هیچ معجزه ای.
قبل از فرشته، در آسانسوری که فقط مخصوص استفاده مدیران بود، زن، شماره زیرین ترین طبقه را به دستگاه داده بود، و در شتاب بی صدای آسانسور که لذت خالی شدن را داشت به چشم های مرد خیره شده بود. « تو دوستش داری !» مرد، اینک غمگین بود شرمگین.
قبل از این، زن، گفته بود :« ببخش ! فقط دو سه دقیقه ازت می گیرمش.»
و مرد را، بذله گو و دام پهن کرده، از جلو دختری که خال هوس انگیزی شبیه یک مدل مشهور بالای لبش داشت، به سوی آسانسور کشانده بود.
بعد، وقتی، صدای زنانه ای طبقهُ هفتادم را اعلام کرد، زن گفته بود :« قبول. یک بچه برایم بساز. بعد برو سراغ او...» مرد سر به چپ و راست تکان داده بود، منتها معلوم نبود به انکار که و مخالفت با چه. او گرچه بسیار باهوش بود، اما در آن لحظه به نظر صادق می آمد. زن را جلو کشیده بود. تا باز بر شانه های به قاعده پهن او، ابدیت و فخر عشق را احساس کند. طبقهُ چهلم اعلام می شد، و زن می گفت :« همین امروز مناسب ترین موقع من است. یک بچهُ سالم و قوی... مرخصی بگیر برویم خانهُ من. »
طبقهُ سیزدهم، زن، طعم پارچهُ پشمی شلوار مرد در دهانش، گفته بود :« به احترام عشقی که با هم راه انداختیم. که قشنگ و مهربان راهش انداخته بودیم... به خاطرش...» مرد چنان که زن خیلی دوست داشت، با سرانگشت تاج مهره های پشت او را طی می کرد. زن خود را از او کنده بود، و نگاهش کرده بود. دیگر انکار یا مخالفت در چشم های مرد نبود. و او هم انگار یکی از آن تنهاترین آدم های دنیا بود، که گاه ته اتوبوس، یا زیر بارانِ عصری خاکستری، گاه مقابل خلوت سینمائی که فیلمی عاشقانه دارد، یا روی پلی سحرگاهی خیره به گذر آب، دیده می شوند. زن دیده بود شیطنتی را که از پشت غمِ چشم های مرد سرک می کشید؛ و به آن لبخندی پذیرا تحویل داده بود. همین رم کردن های مرد را دوست داشت. آن قدر که همیشه هم تسلیم شده بود به همین دیوانگی یا شجاعتِ آن که بدون مرخصی « گور پدرشان !» ناگهانی دست او را بگیرد و تا ماشین تندروش بدواندش، و مثل گاوچرانی، انگیختهُ شور تاخت و کمند، تا نزدیک ترین رختخواب زیبا و شاعرانه گاز بدهد.
ژرف ترین طبقهُ ساختمان اعلام شده بود، اما هنوز آن شتاب که محرکِ لذتی تن تنها بود، ادامه داشت. با تعجب به صفحهُ نمایشگر طبقه ها نگاه کرده بودند. نمایشگر دیجیتالی، چند بار خاموش و روشن شده بود، بعد دوباره آسانسور شتاب گرفته بود. منفی ِ بیست، منفی بیست و پنج... خیلی سریع... تا سرانجام همه اجزایی که رقم ها را می ساختند درخشان شده بودند و عدد هشتصد و هشتاد و هشت نشان داده می شد. از محل اتصال لاستیکی ِ دو در آسانسور که در هم چفت می شدند، اما نوری سبز و نازک به تو نشت می کرد؛ صداهای رقیق باران می آمد؛ و فرشته در کنج آسانسور ایستاده بود، و لبخند تفاهم و خیرخواهی بر لبانش می درخشید.
- از من نپرسید برای چی شما دو نفر. متاسفانه زبان شما اصلن کشش و جای باز مهربان برای استدلال های ما ندارد.
و واقعن انگار هم زجر می کشید که با کلمات آنها حرف می زد.
- باید با هم از اینجا برویم. چهل و دو دقیقهُ دیگر...
در صدایش عبور نسیم از گندمزار بود، اما زن خشمگین بر دکمه ها کوبید. و مرد را طوری به سمت خود چرخاند که پشت به فرشته باشد.
- همین امروز بهترین موقعش هست. این چند شبی که با من نبودی، می دانم حسابی استراحت کرده ای... یک نطفهُ سالم...
بعد، طبقهُ هفتاد، فرشته با لکنتی دردناک گفت :
- باور کنید ! همه می میرید... چهل و یک دقیقهُ دیگر...
بر لب های پر و خواستنی اش که همیشه داغمهُ تشنگی داشت، لبخندِ مرد، شاید برای پنهان کردن ترس بود، و بود به لب هایش، بعد که به همکارش گفت :
- ما یک فرشته دیدیم. گفت نیم ساعت دیگر همهُ اینجایی ها می میریم.
- تو همین حالا مرده ای. روژ لبش هم صورتی بوده.
و به گوشهُ لبش اشاره کردند، سه نفر همکارش، و مسخره کردن او را دست گرفتند. دختر خال به لب، از وحشتِ باخت، یا حسود به خلوت آسانسور، یا از نقشه ای جدید، آه کشید. قوطی نوشابه از دستش افتاد زمین و کف روی ساقش پاشیده شد. زن از پنجرهُ سرتاسری، آسمان ژرف و معصوم را نگاه می کرد. طنین هیچ غضبی و هیچ تقاصی در آن آبی ِ ماورای بحار نبود. امن و امین، با خورشیدی نادیدنی، شعاع هایی طلایی از نقاشی بچه ها، تا افق کشیده شده بودند. نمی فهمید چرا، اما مطمئن بود که مرد هم در ذهنش، طنین اخطار فرشته را می شنود.
- سی و پنج دقیقه دیگر... خوا... خواهش می کنم بیایید.
فکر کرد واقعن زمان این قدر کند حس می شود، یا این فرشتهُ دست و پا چلفتی دقیقه ها را هم درست نمی شناسد. بعد، برایش مهم نبود فرشته فکرش را می خواند، و فکر کرد نباید هولزده، آسانسور را بالا می فرستاد، چون که مرد راضی شده بود و می توانستند سوار ماشین او بشوند و بروند خانه، یا متلی در جنگل. و بعد هم برایش مهم نبود که همه متوجه هستند که خیره به مرد، وسط محل کارشان ایستاده، منتظر، تا مرد روبرگرداند سمت او، و نگاه دعوت کننده و آمرانهُ « برای یک آخرین دفعهُ بی لنگه... یک بچه... برویم !» را ببیند.
- من دیر شدم تا به شما برسم. اگر شما را مجاب نکنم، مکافات می کشم.
مرد از توی کشوی میزش، یک بغلی درآورد. بطری را که از دهان پایین آورد، بالاخره، چشم در چشم زن شد. فرشته، انگار که ضعیف شده بود، به ستونی تکیه داده بود.
- سی و سه دقیقهُ دیگر... سوختن ِ چربی های بدن، خرده استخوان توی رگ ها، قلب نازک مثل کاغذ لای آوار... من می دانم. قبلن، یک بار شاهد بوده ام.
صدایش کندی و لرزش ِ یک « واکمن» باطری تمام کرده را داشت. مرد روی نزدیک ترین صندلی نشست. و با دو انگشت عرق جمع شده توی ابروهایش را گرفت.
- من را باور کنید... سی و دو دقیقهُ دیگر...
در آسمان، دو ابرهُ بازمانده از عبور دو جت، متقاطع، چنان سفید بودند که چشم را آزار می دادند. همه به میزهای خود برگشتند. دختر خالدار طرف مرد راه افتاد. لبخندی معذور از مرد گرفته بود. زن ناامید به طرف آسانسور رفت. یک قدم دیگر، و بعد تمام می شد همهُ همه هایی که با هم داشتند. دختر پاهایش باز، طوری جلوی مرد ایستاد که انگار می خواست تصویری از خلوتشان را به او نشان دهد. فرشته همراه زن تداعی شد توی آسانسور. زن بدون نگاه به مرد گفت :« خداحافظ» و دکمهُ طبقهُ همکف را فشرد. یکی از همکارهایشان که موهایی بلند به رنگ گوگرد داشت، پراند :
- هاها ! هه... یک فرشته... فرشتهُ بطری ات چند درصدی است ؟
- سی و یک دقیقه...
دو در آسانسور آرام به سوی هم لغزیدند. زن بغضش را آزاد گذاشت برای ترکیدن. دانگی نواخته شد. بعد... یکدفعه : لنگه های در لرزیدند. انگشت هایی تو خزیدند از لایشان. زور زدند. دستِ همیشه فعال مرد را میان هزارها دست می شناخت، چه برسد لای در آسانسور. مرد تو خزید و نفسش را خالی کرد. فرشته به جای زن گفت :
- متشکرم.
در صدایش اصطکاک باران با هوا بود. و بعد، توی کافه گفت :
- اگر آدمِ آن دختر می شدی، یک ماه بودی، از سرمای آب دهنش منزجر، برمی گشتی. ولی دیگر دل حوایت شکسته بود.
مرد دست دور گردن زن، فرشته روبرویشان نشسته بود.
- سیزده دقیقه !
سیزده دقیقه چی ؟ چه کوفتی ؟
- آتش های آتش ! سنگ های سنگ ! سقوط های سقوط !...
قبل از این، آنها را پیاده، به دنبال خود می کشاند و همان طور که دقیقه های باقیمانده را اعلام می کرد، گفته بود : « امن دور شده اید. پس این کافه را که محل اولین ملاقاتتان هست برویم ؟ برویم !»
و قبلتر، آسانسور رسیده به طبقهُ همکف، گفته بود :« پیاده دور برویم. بعد برای بچه، تا صد سالِ آخر امروز فرصت هستید.»
در پیاده رو، آمدنا، زن بازوی مرد را فشرده بود. و روی نوک پاها، لب ها را رسانده بود تا نزدیک گوش او :« بزنیم طرف خانهُ من، ماشین را برداریم، جنگل، کنار دریاچه خودمان...»
و مرد با طنز گفته بود :« کجا شنیده ای که کسی توانسته باشد این فرشته را قال بگذارد. این حظ می کند از ما، تا حسابی دیدمان نزند، ول کنمان نیست.» و دور شدنا سر برگردانده بود و برجشان را نگاه کرده بود، شاید با حسرت. زن بدون خجالت از فرشته به کنارهُ دریاچه فکر می کرد.
آنجا سِحر لقاح از زمین و زمان می تراوید. نزدیک ساحل، جریان بچه ماهی های نقره ای، می درخشید. و نسیم از روی آب، بوی تند منی پسرهای شانزده ساله را می آورد. هر ماه از دو تابستانی که بر عشقشان گذشته بود، چند روز آنجا اتراق کرده بودند. روز را با رازهای زمین سرگرم می شدند : علف های خودرو، ریشه در ریشه در خاک فحل، به هم فشرده، همه جا قارچ های پروار، و زیر درخت ها، تکه های تخم پرنده ها که سفیدی می زدند... شب هایشان، دراز کشیده روی سقف ماشین، آن قدر راضی از همدیگر، که حسود به لذت های آن دیگری، چشم می سپردند به آسمان. مرد روایت هایی از نیرنگ های شهوتی رب النوع ها، بار گرفتن ها، بچه خواری هایشان، طلسم های حسادت هایشان، و رود مرگ می گفت. زن، حس چسبناکی ِ خشک شده روی شکمش،ستاره هایی پشت پلک هایش، با لذتِ چرت، بیا برو می کرد، تا وقتی که گونه اش فرورفته از گردای ِ سرشانهُ مرد، خواب می رفت.

قبل از اعلام یازده دقیقه، مرد متلکی پرانده بود به حسادت زن ها. و بعد هر دو بی اعتنا به حضور فرشته، دربارهُ تعهد و آزادی عاشقی با هم گوبگوی ِ کوتاهی کردند، تا فرشته گفت : نه دقیقه... بعد، برای گفتن ِ مفهومی، به شدت تلاش می کرد :
- تو زن، شب اولِ زن از روز ِ بعد، تو مرد، روز اولِ مرد از شب بعد، یعنی... قبل از بعد از، یعنی...
لب هایش را به هم می فشرد و رها می کرد. از پوست صورتش، نه به شفافیت آن چه که پوستش بود، که انگار از جنس شقایق دریایی، چیزهایی مانند دانه های عرق می تراویدند، اما موفق نشد. هر دو خسته از حضور مزاحم او تلاش کردند کمکش کنند تا کلمه ای که می خواهد پیدا کند. ده ها کلمه حدس زدند و پیشنهاد دادند، و او هریک را با تکان سر رد کرد. زن فکر کرد : پس آن جمله هایی که راحت می گفت...؟ فرشته گفت :
- چند سال تمرین می شدم. زبان شما همان قدر که سخت هست، همان قدر پوک... سه دقیقه !
زن عصبی بود. و هنوز حس می کرد که گذشت زمان، سرعت همیشگی اش را ندارد. میل در تنش به نهایت رسیده بود، و می دانست که مرد هم. همیشه، بعد از دعوا، همراه با تهدید یا فکر ِ جدایی، خواستنی مقاومت ناپذیر، به هم وصلشان می کرد.
هر دو، جرعه هایی تسلابخش نوشیدند. بعد فرشته، باز به تقلا افتاد تا آن چه را که نتوانسته بود، باز بگوید. در گلویش آواهایی ناشنیده، وهمناک و لطیف طنین می گرفتند، انگار هجاهایی از فرو خلیدن نور در گوشت تن، اما اینها هم ورز نمی آمدند که به هم جفت شوند. زن، زیر پوستش داغتر، خودش را بیشتر به مرد چسباند، و از یادآوری ِ یک کلمهُ خلوتی شان، قه قاه زد.
مرد هم، شاید از حدس، سبکسر خندید. مسخرگی در گوش زن گفت :
- یک دقیقه !... بیشتر نخواهی...
از نبود واژه ای زمینی، و حتا آوایی ماورایی برای مفهومی که گویا عهد بود به آنها گفته شود، در چهرهُ فرشته، طنین ِ همه حس های همه کلمه های ناامیدی به هم آمده بودند. زن لب هایش مماس به گردن مرد، نجوا کرد :
- من و تو اولین آدم هایی هستیم که توی صورت فرشته دیده ایم که...
ناگهان :... هوا ترکید. شیشه های کافه ترکیدند. زمین رعشه زد، فرو ریختند لیوان های از ته آویزان. موج انفجار سنگین، با بوی مایع لَک بَر رد شد. زنی جیغ کشید، جار سقف سقوط کرد، خون فواره زد از گردن مردی کنار پنجره...
فرشته جم نخورده بود. زن در پناه تنهُ مرد، از بالای کتف او، کینه کش به فرشته نگاه کرد. خون آلودها از کنار پنجره به این ته کافه هل خورده بودند. چند نفر از پنجره، بیرون بالا، سرک کشیدند. چشم های فرشته تاریک می شدند و پوستش چروک برمی داشت... ممتد، پژواک های فروتکیدن ِ شیشه های خیابان هنوز می آمد.
زن، وحشت خورده و جنونی فریاد کشید :
- همین...؟! همین بود می گفتی...
اما ته توی ذهنش، می لولید رضایتی که زنده است و می تواند خشم بگیرد، و زنده، خوشحال است که تن مرد سپر او شده. اصلن، چون زنده بود، حس می کرد اندوه از مرگ کسانی که در آن ساختمان بودند... فهمید که فرشته هم این را فهمیده است و سر گذاشت روی سینهُ مرد، و نمی دانست برای کدام و چی، زار زد...
- برویم !؟
قبلش، همه طرف را نگاه کرده بودند و فرشته را ندیده بودند. اکراه داشتند از بیرون رفتن. و بیرون، ناخن های زن فرو خلیدند در دست مرد.
- وای ! ما باور... آنهایی که آن تو دوستمان بودند... ما بهشان نگفتیم.
- مسخره کردند.
- خبر داشتن ِ ما، آن طور که می دانستیم بعنی چی ؟
دید کدر بود. سفیدی شتابان آمبولانس ها، سرخی شتابان ماشین های آتش نشانی، کش می آمدند در خاکستر. زوزهُ آژیرهای مختلف از همدیگر کمانه می کردند.
مرد، زن ِ لرزان به شانه و بازویش آویخته، نالید :
- کاری از دست ما برنمی آید... نمی گذارند که برویم جلو، پس هیچ کاری از دست ما برنمی آید.
- من می ترسم. از... نه... برای جانم نه... این شومی خیلی شوم هست، آن بالایی... خیلی دارم می ترسم. درست شدن بچه مان را نحسی اگر... تو را به خدا ببرم از اینجا !
و زیر کفش هایشان، قدم قدم، خرده شیشه ها... تا خیلی دور، خرد شدن خرده شیشه ها زیر کفش هایشان می سوخت. وحشت داشت که صدای خرده شیشه زیر کفش هایشان مثل صدای همیشگی شکستن خرده شیشه زیر کفش ها بود. پشت سرشان، توده ای از ضجه، گرگر آتش و لقلقهُ انبساط هوا... دور می شدند و پشت سرشان را نگاه نمی کردند. دود حلول کرد جلوشان. در تارناکی ِ همه جا، اشباحی می دویدند. زمین باز رعشه زد. هوا ترک خورد. هل خوردند به یک خیابان فرعی که ناگهان خالی بود. سکوت مرگامرگی داشت... یک بچه... آن طرف خیابان، پشت لخته های معلق دود، یک دختر بچه با شنلی قرمز، کنار چراغ راهنمایی ایستاده بود. چراغ بیهوده سبز قرمز می شد.
- آن دانستن ما... چی بود که بود ؟ اگر ما باور کرده بودیم، آنها هم باور می کردند. زنده بودند حالا... پس ما مقصریم ؟
خرده تکه های تخم پرنده ها می باریدند روی سرشان. ریزه ماهی ها به ساق هایشان کوفته می شدند و توی هوا پل پل می زدند...
و دیگر آن قدر دور شدند، که مرد لیوانی پر، که خنکای خوبی داشت، دستش داد. دید توی مبل راحتی خانه اش نشسته. دید خرده شیشه روی موکت نیست. آواهای ماورایی اما ناتوان ِ فرشته پشت سرش بودند. رو برگرداند. باز پشت سرش بودند. یکدفعه وحشت گرفت از خلأ مرد. او را صدا زد. مرد جلوش ایستاد، زانوهایشان مماس. لرزان، سر بر شکم مرد نهاد. هیچ عهدی، هیچ کار دیگری نبود. مهِ یک روز بارانی در چشم هایش، زق زق اعماق آبهای سنگین در گوش هایش، و پیراهنش بر تنش جوش می خورد، موج موج هوای خاکستر بر کرانه هایش می خوردند و حل می شدند. بوی قارچ های کنار برکه را بویید. یاد خنکای شبانگاهی سقف ماشین آزاد شد از کتف هایش. همچنان خیره ماند، تا بالاخره پلکهایش باز شدند. ستاره های بر آب برکه، منعکس شده بودند به آسمان؛ و نوسانشان مانند قطره هایی کش می آمد... بعد مرد نشست؛ سر زانوهایش قرمز نبودند. او دنبال حواسش گشت تا مثل همیشه، انعکاس هایی را که از اعماق برمی گشتند، مال خود کند. ولی پژواکی نبود... نبود هیچ سوسویی از رعشه طولانی اش. اصلن هیچ نبود... دستش را انگار از گزش مار پس کشید... نبود. اصلن هیچ نَمی نبود.
بعدِ همهُ قبل ها و بعدها، در آخرین بعدشان، هر دو کنار پنجره، نگاه می کردند به قرص کدر خورشید. دود و غبار، آسمان را تسخیر کرده بودند، و هوا تار بود. مرد با غمگین ترین صدایی که از حنجره اش ممکن بود، زمزمه کرد :
- تو هم می دانی ؟!
زن، با سنگین ترین اندوهی که در خودش یاد داشت، نالید :
- می دانم.
در مدارهای سکوتشان، آوای عبور نسیم از لابلای خوشه های گندم، صدای فرو رفتن نور بر جسم شقایق دریایی، سرودخوانی دور همسرایان، و صدای دو نیم شدن یاخته ای، دور می زدند.
- به خاطر تلاش تو هم که بود، بیرون می آمدیم از آنجا. نه...؟
- آره. از یمن عشقمان می آمدیم همین جا، برای بچه مان...
- حتمن می آمدیم ؟! نه ؟
- حتمن می آوردمت.
- شاید برای این که می خواستیم یک بچه...
- شاید فرشته نبود.
مرد تلخ خندید.
- شاید فقط فکرمان بود...
زن مردد نجوا کرد :
- یا خود بچه...
صدای باران می آمد.
- شاید خواسته زجرش را نفهمیم.
- نه... خیلی حقهُ ناجوانمردانه ای بهمان زده.
- انگار سعی می کرد یک چیزی بهمان بگوید.
- همین هم حقه بود که فکرمان باورش بکند.
- لحظه های آخرمان با هم، تقلا برای نجاتمان، خوب بوده... لابد همه طرف دویده ایم، پیشمرگ همدیگر که خواسته ایم بشویم... خیلی هم که زجر کشیده باشیم، این طور که هیچ نفهمیده ایم، زجرش بیشتر است...
- آنهایی که مثل ما عاشق هم نبودند، اقل کم لحظه های آخرشان را داشته اند...
هر دو نشستند زمین. زن، خیره به یک دانه کوچک روی پوست صاف زانویش، گفت :
- خیال آدم را از قرار و مدار خودش می کشند بیرون... دیگر چه اعتمادی می ماند ؟
و معلوم نبود باد صدای باران را می آورد یا باران...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 5:19  توسط   | 

اوخی

 

اوخی

وقتی میبینم هنوز موجودات خوشحالی در عالم یافت میشوند که با دیدن عکس بالا ناخودآگاه ( عمدتا خودآگاه ) لبانشان را غنچه میکنند تا بگویند : اوخی ... روحم تازه میشود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 3:47  توسط   |