تبليغاتX
وبلاگ

وبلاگ

زمین نا امن است ، بیا برقصیم

 

مارکسیسم

داستانک / كرختي حاصل از شبي نوش خواري توي تنم است ، بامداد خماري كه حافظ وعده اش را داده بود . ديشب روي كاناپه جاي هر دومان نبود . گفتم چرا اينقدر داغي ؟ گفت پاهايت انگار روي زمين نيست . نميسوزد ؟ گفتم زمين هم از داغي تو انگار تنش داغ است . رحم كن ! به خاك رحم كن . گفت : تو به ترحم من احتياجي نداري ؟ گفتم : كمونيست ها بين جمعيت بمب انداختند كه حقشان را بگيرند . گفت : شيكاگو كلمه تهوع آوري است . گفتم : اگر كسي نمي مرد شايد توجهي به اعتصاب كارگران نميشد . گفت : شيكاگو حالم را به هم ميزند . گفتم : سوسياليست ها را اگر به حال خودشان رها ميكردي هنوز بر سر ۸ ساعت كار روزانه گير بودند . گفت : شيكاگو بوي خون ميدهد . خون حالم را به هم ميزند . گفتم : روش هاي مسالمت آميز به درد دنياي پروانه ها ميخورد . ما آدميم و ناچاريم گاهي خون بريزيم . گفت : حالم را به هم ميزني . بوي شيكاگو ميدهي ...
دستش را گذاشت روي شانه ام . گفت بيا برقصيم . توي اين كاناپه جاي هر دومان نيست . گفتم : اگر نمي كشتند حالا بايد از اربابانمان حرف ميزديم . گفت برده ها هم ميرقصند . گفتم : پرولتر زير پرچم سرخش ميرقصد ... گفت : دستهايت را حلقه كن و من را بچسب . با اين حالت اگر دستم را از شانه ات بردارم پرت ميشوي روي زمين . گفتم : پايت را بردار از رويش ... داغ تر از ايني که هست نميشود . گفت : زمين جاي نا امني است . بيا برقصيم .

نرگل

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 3:38  توسط   | 

کتابهای قرمز و کلفت

 

کتاب قرمز

چند روز پیش در مغازه کتاب فروشی یکی از رفقا ایستاده بودم که خانمی وارد شد و بی فوت وقت و حتی نگاهی به انبوه کتابها رو به فروشنده گفت : پنج تا کتاب بزرگ با جلد قرمز میخوام ! فروشنده ابتدا متوجه نشد و پرسید از چه نویسنده ای ؟ دخترک جواب داد : مهم نیست . جلدش قرمز باشد . فروشنده هم نه گذاشت و نه برداشت ، پنج جلد کتاب قطور جلد قرمز داد دست دخترک و او هم پول را حساب کرد و بی آنکه حتی کتابها را ورق بزند یا اسمش را بخواند برداشت و رفت !

اینها را نوشتم تا اگر احیانا اخیرا به منزل دختر خانم جوانی دعوت شده اید و از دیدن سه جلد تفسیر مانیفست مارکس و دو جلد پست مدرنیسم در ادبیات اروپا در کتابخانه او شگفت زده شده اید و تصمیم دارید با او ازدواج کنید ، از تصمیمتان منصرف شوید ! اگر هم نشدید خیالی نیست چون اصولا زندگی با یک همچه عجوزه احمقی خالی از تفریح نخواهد بود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 1:30  توسط   | 

این سیگارهای نازنین

 

روزنوشت /

ـ خوابي اما نزديکاي هشيار شدنت است . با چشمهاي بسته دستت را دراز کن و از روي ميز بسته سيگارت را بردار . اين سيگار بايد کمي ملايم باشد . من کنت لايت بدون نوشته فارسي را پيشنهاد ميکنم!

ـ دم دماي غروب است . توي بالکن ايستاده اي هوا ميگيري . نگهان باران به سبک پائيزي آغاز ميشود و بوي شرجي توي صورتت ميزند . وقت خوبي است براي يک سيگار با کام سنگين . من مارلبورو قرمز پايه بلند را پيشنهاد ميکنم .

ـ کله ات گرم شده . عجله نکن ! براي سيگار کشيدن در چنين احوالي هر چه بيشتر تحمل کني لذت سيگار را بيشتر ميفهمي . بگذار نيم ساعتي بگذرد و مزه الکل کاملا از دهنت خارج بشود . ساعتت را نگاه کن ! به خودت کلک نزن ! اگر واقعا نيم ساعت گذشته سيگارت را آتش بزن . پيش از آن آلبوم « پدر » لئونارد کوئن را بگذار و صدايش را هم تا حد مقدور کم کن . براي اين حال تو ، من وينستون قرمز را پيشنهاد ميکنم .

ـ کارت تازه با دخترک تمام شده . تبريک ميگويم ! خوب لعبتي است انصافا . خوب حالا بايد بي درنگ سيگار کام سنگيني را بيازمايي . من دانهيل قرمز را پيشنهاد ميکنم .

ـ هزار بار گفتم موقع رانندگي چشم هاي لوچت را باز کن . خيالي نيست . خوبي اش اينجاست که کسي را نکشته اي ... اما کجا خيالي نيست ؟ چرا مزخرف ميگويي مردک ؟ هنوز قسطش تمام نشده و تو تا خرخره بدهکاري . از اولين دکه روزنامه فروشي يک بسته بهمن سوئيسي بخر . هم سيگار متعادل و خوش کامي است و هم ارزان قيمت است طوري که ميتواني از هزينه سيگارت مقداري پس انداز کني .

ـ بد بخت عملي مگنا کش !

ـ دوست دخترت سر راندوو تو را کاشته ! برای حال تو وینستون سفید چاره ساز است تا فرت و فرت و آتش به آتش دود کنی و ادای آدمهای نگران را دربیاوری . سیگارهایت که تمام شد آن حوالی بگرد شاید توانستی یکی دیگر را تور کنی .

ـ میخواهی خودکشی کنی ؟ اشکالی ندارد منتها قبلش یک مارلبورو پایه کوتاه سفید دود کن شاید نظرت عوض شد ... خب ! حالا که کشیدی نظرت تغییر کرد ؟ نه ؟ به درک ! خودت را حلق آویز کن ...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 14:4  توسط   | 

این زن زشت نیست

 

روزنوشت / اخیرا به این نتیچه عجیب رسیده ام که زیبایی متعلق به چیزهایی است که متعلق به ما نیست . مثلا من مدتها پیش دست یکی از رفقا " پبپی " را دیدم که به نظرم زیبا ترین وسیله مصرف دخانیات آمد . این پیپ به شیوه انگلیسی ساخته شده بود و سایه های اطرافش ظرایف شگفت آوری را خلق میکرد که هر ناصح ضد دخانیاتی را به صرافت مفید بودن این میوه بهشتی می انداخت . شاید به همین دلیل بود که در اولین فرصت پیپی مشابه خریدم اما به محض آنکه آن وجود زیبا را مال خود کردم تمام زیبایی هایش گم شد و ماند یک تکه چوب صاف و بی خاصیت ! این اتفاق درباره استفاده از فندک "زیپو " هم افتاد . یعنی تا پیش از داشتن آن گمان میکردم داشتن فندکی که با بنزین کار کند و اصالت زیپویی داشته باشد کم لذت تر از خدایی نیست اما وقتی آن فندک مال من شد فقط یک تکه فلز سنگین و بد بو کف دستم ماند .

در باره زن ها هم این اتفاق می افتد . مثلا همین حاج خانم به ظاهر زشتی که عکسش را این بالا زده ام را نگاه کنید . او به این دلیل برای ما مردان زشت است که تصور میکنیم به دست آوردنش کاری ندارد و به تعبیری آن را مال خود میدانیم اما همینکه او پاسخ ما را " نه " داد فوری به این نتیجه میرسیم که : عجب لعبتی ! در آن صورت چشمهای این زن به دلیل داشتن فاصله مناسب و پربرق بودن و تیزی خارق العاده اش زیبا به نظر میرسد .  حتی دماغ او به دلیل بزرگی وحشتناکش چهره ای اساطیری خواهد ساخت و لبهایش هم که رسما " آنجلینا جولی " وار است که تازه لب کلفت و چاک دار این روزها مد است ! پف زیر چشمش هم به او حالتی ماورائی و بزرگ منشانه میدهد  . بنابراین میبینیم که در صورت مال ما نبودن این زن نسبتا زیبا است و یا لااقل تا این اندازه زشت نیست !  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 4:16  توسط   | 

از پرشین لاگ تا بلگ فا

 

روزنوشت / براي من از نوجواني تا همین چند وقت پیش ، نوشتن تنها به عنوان شغل و راه كسب درآمد مطرح بوده . به همين خاطر افكارم ناخودآگاه مكتوب است . درواقع من هيچ صدا و تصوير ذهني ندارم كه اگر باشد كلمات است و با آنهاست که فكر ميكنم !
آشنا شدن با وبلاگ تجربه اي خوب و شگفت بود . اعجابش بيشتر به لحاظ دوري از محيط هاي بسته مطبوعاتي و نوشتن بي دغدغه بود كه هيچ گاه به طور كامل تجربه اش نكرده بودم و حتي اگر به آن نزديك هم ميشدم به مشكلي حقوقي برخورد ميكردم كه هم من را به دردسر مي انداخت و هم روئسايم را ...
اما در وبلاگ اوضاع طور ديگري است . يعني ميشود بدون دغدغه سردبير احمق و قاضي خشك ، نوشت و تنها براي خود نوشت ، آنهم از چيزهايي كه دوست ميدارم . اين امكان لااقل براي من در هيچ جاي ديگري مقدور نبود . لذتش نيز با هيچ لذت ديگري همخواني ندارد .
در واقع اعتقاد دارم اينگونه نوشتن بهترين وسيله اي است كه از طريق آن انسان گذشته اي را حيات ميبخشد كه ديگر نميتواند رنج افزا باشد ... در حالي كه تحملش نا ممكن است . به بيان رفيقمان جناب سارتر : ثبت زيسته ها ، نجات آنها از ميرايي است !
اولين وبلاگم را در پرشين لاگ ساختم . جايي كه قالب وبلاگ بي نهايت ساده و جدي بود و آدمهاي خوب و جالبي هم داشت . و مشكل دقيقا همينجا بود يعني آدمهاي آنجا بيش از حد نياز خوب بودند . اين مهرباني باعث شده بود كه جو وبلاگ شبيه فاروم هاي فان بشود و گاهي تا مرحله چت نزول كند : ابتذال ! 
همين ابتذال بود كه طاقتم را طاق كرد و مجبور به بستن وبلاگم شدم ... وبلاگي كه بهترين و در عين حال دردآور ترين روزهايم را در قالب خاكستري اش ثبت كرده است .
پس از ترك پرشين لاگ مدتي را به دليل مشغله هاي كاري بدون وبلاگ سپري كردم و پس از آن اقدام به تاسيس وبلاگي در پرشين بلاگ كردم . در آنجا اما بيشتر از دو سه پست نزدم چون حوصله شلوغي و بي در و پيكر بودنش را نداشتم تا اينكه چند روز پيش در حين جستجو به وبلاگي برخوردم كه قالبي بي نهايت ساده و جدي داشت . وبلاگ در بلاگ فا ساخته شده بود و اين اسمي بود كه تا آن روز نشنيده بودم . در ميانه شلوغي كار آن روزم وبلاگي امتحاني ساختم و نامش را گذاشتم : نرگل !
چند وقت بعد يعني ديشب به سراغش آمدم و گفتم چرخي توي آن بزنم . در اين چرخ بي قصد و قرض بود كه پابند شدم و هوس روزهاي خوش وبلاگ داشتن مثل سيگار بعد از مستي بالا زد و شد اين كه ميبينيد : من نرگل شدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 1:28  توسط   | 

چگونه ياد گرفتم دست از نگراني بردارم و زنهاي چاق را دوست بدارم

 

روزنوشت / چاق اول : آدم وقتي مذكر باشد موقع بچگي هيچ دوست ندارد زنها بغلش كنند ، البته وقتي بزرگ ميشود نظرش كمي تغيير ميكند .
ماجرايي كه ميخواهم برايتان تعريف كنم مربوط به سالها پيش است موقعي كه من كلاس دوم دبستان بودم و اسم معلممان خانم كريمپور بود . اين خانم كريمپور اواسط سال معلم ما شد چون آقاي مهندس پور به ناگهان در ميانه سال غيبش زد . همكلاسي ها ميگفتند پسرش مرده و ميگفتند از زنش طلاق گرفته و حتي بحث اين بود كه خودش مرده است و مهملاتي از اين دست كه هر بچه مدرسه اي را سرگرم ميكند . وقتي او نيامد دو سه روزي كلاسها لق و تق بود و ما خوشحال تا اينكه سرو كله خانم كريمپور پيدا شد . اين خانم كريمپور زن چاقي نبود اما بدن توپري داشت ... حالا اگر بخواهم بگويم اينطور توصيف ميكنم كه بدون محاسبه صورتش از آن لعبت هاي بغل پر كن بود لاكردار . از قيافه اش چه بگويم جز اينكه زشت بود و جالب تر اينكه خودش هم در زشتي اش دخيل بود . يعني با آن چشمهاي لوچش ( آستيكمات ۱۰۰ درصد ) عينك ته استكاني و گنده اي هم ميزد و با اين كار چپ بودن چشمهايش بيشتر توي ذوق ميزد . خانم كريمپور از رفقاي صميمي دختر عمه من هم بود كه توي همان دبستان درس ميداد . يك بار توي خانه دختر عمه ام عكسي خانوادگي ديدم كه نزديك بود از تعجب شاخ در بياورم .
زني با آرايش سرخ و سفيد و غليظ با لباسي چسبان و بدون عينك ... اينها اگر چه به غايت تعجب انگيز بود اما لبخد روي لبهاي اين آدم من يكي را داشت ديوانه ميكرد . دختر عمه ام وقتي ديد من با چه دقتي به عكس نگاه ميكنم و آب از لب و لوچه ام آويزان است سريع توجه من را به يك عكس ديگر جلب كرد و در پاسخ اصرار من به اينكه اين خانم كريمپور است ، ميگفت : « نه ! عكس اون اينجا چه كار ميكنه ؟ » جالب اينجا بود كه وقتي مادرم هم وارد بازي شد و گفت كه به نظرش اين عكس خانم كريمپور است دختر عمه ام از رو نرفت و با ادا و اطفاري كه هر بچه اي را به يقين ميرساند به مادرم فهماند كه بهتر است جلوي شاگردش اين عكس خانم كريمپور نباشد .
فرداي آن روز پادشاهي من توي مدرسه بود . تقريبا تمام بچه هاي كلاس ميدانستند كه رنگ دامن كوتاه خانم كريمپور در آن عكس سبز روشن بوده و بالاتنه اش را تاپي چسبان پوشانده بوده و موهايش هم زرد رنگ بوده و لپ هاش هم كه طبيعتا قرمز خوني ! حالا كه نگاه ميكنم ميبنم واقعا خودش تقصير كارترين فرد در زشتي اش بوده . با اين آرايش و لباس هر زني ممكن است شبيه جنده ها بشود .
اما چرا گفتم فرداي آن روز توي مدرسه پادشاهي كردم . خب ! تا بچه كلاس دوم نباشيد و معلمتان هم زن گنده و بد اخمي نباشد كه حتي توي كلاس و مقابل ۳۰ تا بچه از بيخ عرب ، چادر چاقچور كند نميتوانيد بفهميد چه ميگويم . مثلا اگر معلم ما خانم جهان زاده بود وضع به كلي فرق ميكرد و هيچ نميتوانستم با اين اطلاعات پادشاهي كنم چون آن زن اولا براي معلمي زيادي جوان بود و دوما هر روز يك ماشين گنده كه همه متفق القول بودند كه كاديلاك است ( ما اصولا به هر ماشين گنده اي ميگفتيم كاديلاك ) و صاحبش دوست پسر خانم جهان زاده است ( اوه خداي من ! دوست پسر آن هم در ذهن يك پسر بچه دوم دبستاني آنهم در دهه شصت ... ؟ حالا هم كه دارم مينويسم مو به تنم سيخ شده است ) به منزل ميرفت .
يكي ديگر از دلايل ما براي جنده خواندن خانم جهانزاده اين بود كه يكي از كلاس چهارمي ها ادعا داشت او را با آقاي فاضل كه معلم همان بچه كلاس چهارم بود در خيابان وليعصر ديده است كه سوار تاكسي هستند . همه اين دلايل كفايت ميكرد تا خانم جهان زاده را جنده بناميم . هر كدام از بچه ها يك نظري در مورد ريشه يابي روانشناختي و جامعه شناسانه علل جنده بودن خانم جهان زاده داشتند . يكي معتقد بود تقصير پدر بي غيرت او است و يك نفر ديگر تحت تاثير سريال هاي تلويزيوني حرفش را اينطور تائيد ميكرد : « پدرش معتاد است و از مادرش طلاق گرفته و خانم جهانزاده با معلمي خرج زندگي شان را ميدهد . » لابد حالا متوجه شده ايد كه آن روزها لااقل در ميان ما بچه هاي كلاس دوم اينطور جا افتاده بود زني كه سوار كاديلاكي شود كه يك مرد جوان راننده اش است بي برو برگرد جنده است . ( البته حالا هم عده كمي از جمله خود من اين اعتقاد را به عنوان يادگاري از آن دوران حفظ كرده اند اما به هر حال آن روزها هيچ كداممان مخالفتي نداشتيم ) بايد بوديد و ميديديد كه وقتي يكي از كلاس دومي ها در آن فضاي يكپارچه و بسته گفت : شايد هم برادرش باشد چطور مضحكه جمع قرار گرفت .
بگذريم . دارم حرافي ميكنم . صحبت سر خانم كريمپور بود و ماجراي پادشاهي من . چند روزي بيشتر از ماجراي عكس سري و خنده هاي ريز بچه ها آنهم در مقابل معلم عنقي مثل خانم كريمپور نگذشته بود كه مادرم من را به يك مهماني زنانه برد . مادرم آنروزها اين عادت را داشت كه توي هر محفلي من را خركش ( خركش به كسره «خ» به معني يقه كش . با خركش به فتحه «خ» اشتباه نشود ) كند و ببرد . البته وقتي بزرك تر شدم اين عادت از سرش افتاد اما آنروزها واقعا از اين كار لذت ميبردم چون با وجود پسر ريزه اي مثل من كه عادت نداشت با دختر ها توي حياط بازي كند ( چون بازي اش نميدادند ) زن ها معذب بودند و در كمال تعجب بعضي پير زن هاي چروکيده از من رو ميگرفتند و اين بيشتر از همه من را خوشحال ميكرد .
اما اين بزرگ شدن ناهنگام تمام آن لذت عميقي نبود كه من از اين محافل ميبردم . بيشترين حال من مربوط به زماني ميشد كه زن ها دسته دسته ميشدند و بحث گل مي انداخت . اين بحث ها بود كه من را به شوق مي آورد . بدون استثنا تمامي زن ها از عجوزه بودن مادرشوهر و خواهر شوهر و عروسشان ميگفتند و عذابي كه در كنار آنها متحمل ميشوند . گاهي پيش مي آمد كه در دسته جوان ترها يك عروس پشت سر مادر شوهرش ميزد و درست در دسته كناري مادر شوهرش پشت سر عروسش صفحه گذاشته بود . اما از اين سخنان بگويم كه چطور من را مجذوب خودش كرده بود . اين ماجراها عجيب سوز و گداز داشت و راوي هنگام روايت چنان با هر موضوع چهره اي متناسب ميگرفت كه هر بازيگري مقابلش تبديل به حشره اي ناچيز ميشد . نكته ديگر جذابيت اين بحث ها وجود شخصيت هاي واقعي بود كه من ميشناختمشان و حتي هنگام روايت ميتوانستم زير چشمي ببينمشان .
البته اين را من ميدانستم كه با دقت به حرف هاي تمام دسته ها گوش ميدادم .اما در بعضي دسته ها كه حاضر ميشدم ، يكهو صاحب سخن با اشاره به وجود من سخنانش را رمز دار ميكرد اما اينها چيزي نبود كه كسي مثل من را از رو ببرد چون هر احمقي ميتواند اين سخنان را رمز گشايي كند .
باز دارم حرافي ميكنم . داشتم ماجراي رفتنم به مهماني آن روز را تعريف ميكردكم كه از شانس منزل عمه من يعني مادر دختر عمه معلمم بر پا شده بود . درست در ميانه همين حرف هاي هميشگي خاله زنك مئابانه اما به غايت جذاب و شيرين بود كه دختر عمه ام با دوستش وارد شد ... خاك بر سر آن غافلگيري كه ته تهش معلوم باشد كه دوست همراه دختر عمه من خانم كريمپور است . درست كه او بود اما ماجرا به همين جا ختم نميشود . خانم كريمپور وارد شد و به زن ها سلام كرد و وقتي چشمش به من افتاد كمي از وجهه زن بودنش كم كرد و بر چهره معلمي اش افزود اما مگر ميشد ؟ آن جماعت به مفهوم تمام كلمه «زن» كه بچه هاي بي نوايي زير دست يك زن گنده بد اخم نبودند و او در آن محفل تنها دوست دختر عمه من بود و همين !
خانم كريمپور بعد از آنكه به همه معرفي شد چون تنها آشنايش در آن جمع ، مادر من بود كنار او نشست و من هم فورا به آن ها پيوستم و درست مثل هر دانش آموزي به معلمم سلام كردم . خانم كريمپور با ديدن من هنگام درآوردن چادر و مانتو اش ترديد كرد اما به هر حال او فقط دوست دختر عمه من بود و نميتوانست با همان هيبت سر كلاس مثل پيرزن ها كناري بنشيند بنابراين روپوش هايش را تمام و كمال درآورد و تنها يك روسري باز روي سرش ماند .
لباسش هيچ به لباس توي آن عكس نمي ماند و تنها موهاي زردش از زير روسري يادآور آن عكس بود .
دختر عمه ام از اينكه دوستش يك آشنا يافته آشكارا خوشحال بود و توانست با خيال راحت به پذيرايي از مهمان هاي مادرش برسد و مادرم هم از اين بابت خوشحال بود كه ميتوانست از شر جلسات هفتگي اوليا با معلمان خلاص شود و همان جا از درس و مدرسه من بپرسد و البته خانم كريمپور هم خوشحال بود كه ميتوانست با كسي حرف بزند آنهم نه هر حرفي بلكه در مورد موضوعي که او را از سايرين متمايز ميکرد يعني مدرسه و يكي از دانش آموزانش !
خانم كريمپور با صداي بلند طوري که ساير دسته ها هم بشنوند به مادرم توضيح داد كه شيوه جديدي را در آموزش ابداع كرده كه با شعر رياضي را براي بچه ها قابل هضم كند . بعد گفت كه بعد از ابداع اين روش ، رياضي من خيلي خوب شده و كلا من يكي از بهترين دانش آموزانش هستم . توي روز روشن داشت مثل سگ دروغ ميگفت چون او تنها فقط يك بار شعري مزخرف در مورد جمع اعداد يك رقمي آنهم با صدايي كه انگار مشغول خواندن بيانيه تسليت براي فوت مادر قحبه مدير مدرسه است خواند و والسلام ! حتي براي نمونه يك بار هم اين كار را تكرار نكرد و من هم همان آدمي بودم كه سابق بر اين بودم يعني مثل هر بچه ريزه ميزه و مودبي که در اولين رديف مينشيند تخته سياه را نگاه ميكردم و با سئوال آن عجوزه جواب سئوال هايي كه ميدانستم را از ترس قاطي ميكردم و ماجراي غرولوند و وغ وغ و جيغ هاي مداومش سر كلاس ...
خانم كريمپور در تعريف از من حتي پا را از حيطه مدرسه بيرون گذاشت و شروع به تعريف از چشم و ابروي من كرد و اينكه بي شك من خوشگلترين بچه كلاسش هستم . واي ... چطور برايتان بگويم ؟ او من را توي بغل گوشت آلودش گرفت و بوسيد ... حالا هم با يادآوري اش دارم سكته ميكنم . بايد بوديد و ميديديد . از خوشحالي و اين محبت خارج از تصورم مثل لبو سرخ شده بودم . چطور ميبايست اين ماجرا را براي بچه ها تعريف كنم ؟ هرگز اين كار را نميكردم ! حالا البته اگر يك زن تپل من را بغل كند جارش ميزنم اما آنموقع تصور توي بغل يك زن رفتن آنهم براي من كه خواندن و نوشتن بلد بودم و حتي پير زن ها از من رو ميگرفتند برايم ناممكن بود . اما چه طور ميتوانستم اين غرور را با حساسي كه در آغوش زني چاق داشتم تاخت بزنم ؟ تلاش کردم اين ماجرا مثل يک راز پيشم بماند اما بالاخره يکي دونفري ماجرا را فهميدند که مسببش دهن لق خودم بود .
يادم است كه آنروز پنجشنبه بود . بعد از گذشتن از جمعه و رسيدن به مدرسه هنوز من همان دانش آموز كلاس دوم دبستان بودم و هنوز معلمم همان زن بد اخم و گند دماغ بود و هنوز مادرم من را به مهماني هاي زنانه ميبرد اما اتفاقي افتاده بود . يك چيز اين ميانه تغيير كرده بود . من با اينكه همان بچه ريزه ميزه و خجالتي و رديف اولي بودم اما به خانم كريمپور مثل زني نگاه ميكردم كه رازي پنهان پيش من دارد . حالا اگر بخواهم توصيق كنم او در چشمم زني بود که كارش را ساخته ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 3:25  توسط   | 

چرا من نِرگل (NERGAL) شدم

نرگل

برای آغاز سئوال خوبی است ! اما حقيقتش خودم هم دقيقا نميدانم . ابتدا خواستم خدای جالب تری بشوم مثل  TAMMUZ ( خدای بهاران ) يا ERA ( خدای طاعون ) و يا حتی با جسارت  EA ( خدای ژرفاهای ژرف ) اما انگار دنیای وبلاگ از خدايان اشباع است و تنها خدای مرده گان و جهان زيرين به من رسيد :  NERGAL

نِرگل همچنين خدای دوزخ هم ناميده ميشود که من در اين قحطی خدايان اين را بيشتر پسنديدم . سئوال دوم اين است : چرا برای نام وبلاگم به سراغ خدايان رفته ام و آنهم اسطوره ها و خدايان بابلی ـ آشوری ؟

پاسخ اين يکی را خوشبختانه ميدانم . هر چند به برخی از معاصرينم به شدت علاقه مندم و حتی روی برخی از آنان تعصب دارم اما نميتوانم نامشان را در اين محيط مجازی نقابی کنم و به چهره بزنم . البته نميگويم کوچک اند ولی به هر حال ... بهتر بود خيلی به گذشته بازگردم و خودم را پس پشت يک خدا پنهان کنم تا هنرپيشه ها و نويسندگان و موسيقی دانان ! در کل به قول جناب بورخس : مردم گذشته را بيشتر دوست دارند . 

حالا پاسخ به اين سئوال که : اينهمه خدا چرا بابِلی ؟ چون  جديدا هر کس از مادر گرامی اش قهر ميکند فورا يک وبلاگ ميزند و نامش را ميگذارد زئوس اگر مرد باشد و اگر هم زن که ميشود : آفروديت ! به اين دليل سراغ يونانی ها نرفتم .

در NERGAL چه ميخوانيد : 

گرايش اصلی اين وبلاگ ادبيات است . گاهی به هنر های ديگر هم ناخنکی ميزنم اما مطمئنا فسناله های عاشقانه ( گرايش غالب وبلاگ های فارسی ) نمينويسم ! سعی دارم اين وبلاگ را که تنها دارايی من در محيط اينترنت است قالب بندی کنم . مثل :

داستانک : داستانهايی که مينويسم شايد تنها يک ايدهء گذرا باشند اما برای من اهميت زيادی دارند . يعنی آنچه با امضای NERGAL می آيد نهايت تلاش ادبی ام است در اين مقطع از زندگی ام . احتمالا وقتی بزرگ شدم به اين ايده های داستانی ميخندم اما حالا برايم مهم است به همان دليلی که گفتم .

روزنوشت : در اين قالب از چيزهايی مينويسم که ذهنم را در آن روز خاص به خود مشغول کرده است . اين بند بيشتر به عرف وبلاگ نويسی ايرانی ميخورد . احتمالا خاطره ايست و حتی نقدی درباره يک کتاب يا فيلم يا تئاتر و يا هر چيز ديگری ...

اولين انتشار در اينترنت : بدون شک خيلی از ما داستانهای جاودانه و تاثير گذاری در فضای اينترنت خوانده ايم و من عميقا معتقدم بايد به پاس آنچه گرفته ايم چيزی پرداخت کنيم . بنابراين بخشی از وقتم را به تايپ و انتشار داستانهای شاهکاری اختصاص ميدهم که در فضای اينترنت وجود ندارد . در واقع اين بند باجی است که به اينرنت ميدهم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 1:42  توسط   |