زمین نا امن است ، بیا برقصیم

داستانک / كرختي حاصل از شبي نوش خواري توي تنم است ، بامداد خماري كه حافظ وعده اش را داده بود . ديشب روي كاناپه جاي هر دومان نبود . گفتم چرا اينقدر داغي ؟ گفت پاهايت انگار روي زمين نيست . نميسوزد ؟ گفتم زمين هم از داغي تو انگار تنش داغ است . رحم كن ! به خاك رحم كن . گفت : تو به ترحم من احتياجي نداري ؟ گفتم : كمونيست ها بين جمعيت بمب انداختند كه حقشان را بگيرند . گفت : شيكاگو كلمه تهوع آوري است . گفتم : اگر كسي نمي مرد شايد توجهي به اعتصاب كارگران نميشد . گفت : شيكاگو حالم را به هم ميزند . گفتم : سوسياليست ها را اگر به حال خودشان رها ميكردي هنوز بر سر ۸ ساعت كار روزانه گير بودند . گفت : شيكاگو بوي خون ميدهد . خون حالم را به هم ميزند . گفتم : روش هاي مسالمت آميز به درد دنياي پروانه ها ميخورد . ما آدميم و ناچاريم گاهي خون بريزيم . گفت : حالم را به هم ميزني . بوي شيكاگو ميدهي ...
دستش را گذاشت روي شانه ام . گفت بيا برقصيم . توي اين كاناپه جاي هر دومان نيست . گفتم : اگر نمي كشتند حالا بايد از اربابانمان حرف ميزديم . گفت برده ها هم ميرقصند . گفتم : پرولتر زير پرچم سرخش ميرقصد ... گفت : دستهايت را حلقه كن و من را بچسب . با اين حالت اگر دستم را از شانه ات بردارم پرت ميشوي روي زمين . گفتم : پايت را بردار از رويش ... داغ تر از ايني که هست نميشود . گفت : زمين جاي نا امني است . بيا برقصيم .
نرگل





