وقتی درگیر حادثه ای هستی (مثل همین ماجرای اکبر گنجی) نباید برای بیانش به طرف کاری جدی مثل نوشتن داستان بروی. حماقت است. نتیجه مبتذل و سطحی می شود. اما چه می توان کرد؟ همه ما ناگزریم گاهی خُلی هایی را در درون خود بپروریم تا بشود واقعیت را تحمل کرد. بخوانید این داستان سانتیمانتال من را:
گرمازدگي

گوشي تلفن روي صندلي كنار راننده افتاده بود. وقتي زنگ زد مرد تازه راهش باز شده بود و بوق ماشينهاي پشت سر امان ميبرد. ظهر مرداد آن هم جايي كه ترافيك تهران به استعاره مانندش كرده: در ابتداي خيابان انقلاب به سمت آزادي كه اگر چراغ قرمزي سبز شود و حركت كني، خوشيات زود، بسيار زودتر از گذر از "دندهء دو" به چراغ قرمزي ديگر بر ميخورد. زنگ تلفن قطع شد. به چراغ قرمز ديگري نزديك ميشد. صحنهاي كه انگار داشت براي او آماده ميشد را از دور ديد كه شيشهها را بالا كشيد. زنك بچه به پشت به دنبال منفذي ميگشت تا قوطي اسفندش را داخل كند. بچهاي از كنار، كاغذهاي فالش را با التماس به شيشه ميكوبيد. كولر بيجان ماشين هواي دمكرده مردادي را توي صورتش ميكوبيد و راديو درباره كرامات ماه جماديالثاني ميگفت. تلفن زنگ پيام زد. چند كلمه بود. دوباره خواند. چند بار خواند و باز هم انگار هنوز باورش نشده باشد خواند. ماشينهاي پشت سر بوق ميزدند. مثل حيواني شرطيشده مسافتي مستقيم را طي كرد و دوباره در چهارراه بعدي مقابل چراغ قرمز ايستاد. تلفن توي دستش بود كه باز صدايش درآمد. گفت: «خبر رسماَ اعلام شده؟» گفت: «معلوم نيست جنازه را كجا دفن كردهاند؟» گفت: «در اطلاعيه چه آمده؟ چه وقت فرصت كردهاند؟ خودكشي؟!» كسي با مشت به شيشه ميكوبيد. فحش ميداد و به چراغ اشاره ميكرد. عرق از كنار گوشش شره كرد. از آينه ديد كه قطاري از ماشينهاي پشت سر به دنبال راه فرار عقب و جلو ميروند. يكي خودش را بيرون كشيد و هنگام عبور از كنارش بوق زد. صدا توي گوشش پيچيد و به ناگهان صداي همه بوقهاي ممتد كه انگار مدتي بود نميشنيد به طرفش هجوم آوردند. دنده عوض كرد و ماشين تكاني خورد. مردي كه به شيشه ميكوبيد دويد به سمت ماشينش تا راه بيافتد. مرد فرمان را چرخاند. كمي جلو رفت. بازگشت و دوباره فرمان را گرداند و اينبار خلاف جهت خط عابر پياده توقف كرد. پياده شد. چند نفري ايستادند به تماشا. مرد خودش را كشيد روي سقف ماشين. ديد ماشينهايي از چهارراه قبلي به انبوهي جماعت منتظر اضافه ميشوند. رانندهاي خواست از ماشينش پياده شود. از دور مردي را ديد كه روی سقف ماشيني ايستاده و جمعيت را نگاه ميكند. پشيمان شد و در را بست.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 0:33  توسط
|
تلفن ها را با هراس جواب می دهم. منتظرم انگار. مثل وقتی که عزیزی با حال خراب در بیمارستان است و امیدی به بهبودش نیست. دکمه اتصال را که میزنم اولین پرسشم این است: «از گنجی چه خبر؟ خبر تازه ای نداری؟!» و یکمشت حرفهای تکراری. اینترنت برایم کابوسی شده. اخبار ضد و نقیض. حرفهای صد من یک غاز. دیروز که حالا نیمه شبش را می گذرانم در دفتر روزنامه ای بودم. رفیقی پشت کامپیوتر نشسته بود. یکهو زد روی پیشانی اش و آهی کشید. پیش خودم گفتم: «کار تمام است، گنجی مرد.» خبر ناراحت کننده ای از فوتبال خوانده بود. پریروز از مسافرت آمدم. شبش ساعت دوازده یکی از رفقا تلفن منزل را گرفت. شماره اش را که دیدم حتم کردم می خواهد خبر بدی از گنجی بدهد. می گفت: بیا شب نشینی. کمی "ویسکی" برایش رسیده بود که حال تنها خوردنش را نداشت! این روزها نمی دانم چرا دائم این شعر شاملو را که در حافظه ام غلط ضبط شده زمزمه می کنم. درستش را از روی کتاب می بینم و اینجا می نویسم:
دريغا شيرآهنكوهمردا
كه تو بودي،
و كوهوار
پيش از آنكه به خاك افتي
نستوه و استوار
مرده بودي.
اما نه خدا و نه شيطان
سرنوشتِ تو را
بُتي رقم زد
كه ديگران ميپرستيدند.
بُتي كه
ديگراناش
ميپرستيدند.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 5:1  توسط
|
چند سال پيش، همين روزها با دستهاي دستبند زده شده به دست مجرمي معتاد (كه تمام راه را خواب بود و با هر تكان و جهش عصبياش دستبد به دور مچم تنگتر ميشد) پيچ معروف اوين را گذراندم. هيجان بود يا ترس نميدانم اما وقتي آن شمارههاي چندشآور را دور گردنم انداختند و جلوي دوربين نشاندنم، با خودم گفتم زير هر برگهاي را امضا ميكنم. هر برگهاي كه آنها بگويند و هر اعترافي كه آنها بخواهند تا از اين نكبتسرا خلاص بشوم.
از در زندان كه بيرون آمدم، وقتي سربازي كه مامور آزاديام بود در اوين را به رويم باز كرد و به پاس آن پول چروكيده كه انعام گرفت گفت: «اميدوارم ديگر اين طرفها نبينمت» گفتم: «شك نكن، كلاهم اگر افتاد مال خودت». سرباز اين حرف را به شوخي گرفت و خنديد اما من وقتي جلوي در هيچ دوستي را نديدم، هيچ آدم آشنايي كه منتظرم باشد هزاران بار بر سخنم قسم خوردم.
گنجي اما هنوز در زندان است. او كه تنها شش ماه از زندانش باقی مانده بود و میتوانست برای همیشه بیاید بیرون و لااقل خستگی این پنج سال را از بدنش بهدر کند. او هنوز چون شیرآهن کوه مرد شعر شاملو ایستاده. خم که نه استوار تر و محکمتر آژ پيش. ببینید که چگونه با بدن نحیفش، یکتنه مقابل حکومتي فراگیر (توتالیتر) قد علم کرده و وجود پر از کثافت آنها را به لرزه در آورده! ببینید که این مرد 55 کیلویی (که 20 کیلوگرم از وزن خود را بر اثر اعتصاب غذا از دست داده و می گویند چهره اش دیگر قابل تشخیص نیست) چگونه آن مردک همیشه نشئه را مورد خطاب قرار داده و لجن های پس ظاهر خنثی او را به چشم همه آشکار کرده! گنجی است که صلیب خود را به دوش می کشد!
ما اما این روزها چه می کنیم؟ در این روزهای تاریخی؟! اصلا خبر داریم که گنجی روزهای آخر عمرش را می گذراند...؟ این روزهای تلخ و پردرد و زهرآگین!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 6:34  توسط
|
نميدانم "ايران"، همان ایرانی که جمع بزرگي از روشنفكران و سرشناسانش از سر توهم «وقتی بد هست بد تر هم هست» خود را باختند و زير پرچم هاشمي رفتند (و مردمش كه هيچ) ارزش اين بزرگمردي را دارد؟!! (ميخواهد به ايرانپرستان بر بخورد؟ به درك!)
وضعيت امروز آنقدر پيچيده و احمقانه است كه شك ميكنم آيا كسي ميفهمد كه شاهد يك رويداد تاريخي هستيم؟ كسي ميفهمد كه اكبر گنجي در حال جان دادن است؟ كسي ميفهمد كه اكبر گنجي خودش را (آگاهانه) فداي چه سرزميني، چه مردمي ميكند؟!
امروز چندين بار
آخرين نامه گنجي را خواندم. به وداع ميماند!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 4:54  توسط
|
زِ شير شتر خوردن و سوسمار
"جغِل" را به جايي رسيدست كار
كه تاج كياني كند آرزو
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 3:35  توسط
|
امروز كه دارم مينويسم، احتمالا تا شبش تكليف انتخابات معلوم شده. خب... من هم ترجيح دادم روز جمعهام را با چاي و سيگار و "پروست" طي كنم تا راي دادن و کثیف کردن انگشت اشاره ام! یادم است خرداد 76 جوهر روی انگشتم دو سه روزی باقی بود. دستم را که میشستم مراقب بودم اثر جوهر پاك نشود. انتخابات مجلس ششم هم كمابيش اينطور بود اما انتخابات دور دوم خاتمي همان روز يا شايد فردايش كه ميخواستم بروم سر كار انگشتم را پاكشور كردم. بعد از آن هم راي ندادم كه اگر ميدادم لابد بايد در همان محل اخذ راي ميشستمش، در همان توالت عموميهاي كثيف!
جمعه شب، حوالي ساعت ۹ كه داشتم مصاحبه "بهنود" را با "صداي آمريكا" تماشا ميكردم به این ماجرای رای ندادن بیشتر دقیق شدم. مقالههاي "حسین درخشان" و "نبوی" را هم در "روز" خواندم که همگی صراحتا از رای دادن به "معین" سخن گفته بودند. چند وقت پيش از آن هم مصاحبه "دکتر سروش" را خوانده بودم و آن جمله دلنشین پایانیاش که مصاحبه گر او را به جان مولوی قسم داده بود راست بگوید که آیا رای خواهد داد یا نه؟ و او گفته بود: «همه ما باید بیشتر فکر کنیم!» دچار مرض ترديد شدم. ترديد اينكه نكند دارم اشتباه ميكنم. نكند دارم نقش همان اپوزوسيون احمق و كپك زده خارج نشين را بازي ميكنم كه از تعصب كف به دهانشان ميآيد؟! كه نميخواهند روي مسلماتشان ترديد كنند. كه هنوز فكر ميكنند سال ديگر ــ چهارشنبهسوري ــ در ميدان ونك از روي آتش خواهند پريد و اين اراجيف. فكر كردم چرا من نبايد تا وقت باقي است شناسنامهام را دست بگيرم و بروم رايم را به معين بدهم و خيالم را آسوده كنم؟
دلايلم زياد بود اما مهمترينش «دفتر دوم مانيفست جمهوريخواهي» اكبر گنجي است. اينكه محافظهكاري با بيتفاوت بودن فرقي ندارد و لازم است براي تحول راديكال باشيم. لازم است بجاي انتخاب يك مودار از بين كچلها، اصولا قید چنین "انتخابی" را زد! لازم است كه خودم را براي آدم بودن و حق انتخاب داشتن و حتي "نداشتن" به رسميت بشناسم تا اينكه از ميان گزينههاي انتخاب شده توسط سيستمي كه اساسا به رسميت نميشناسمش يكي را انتخاب كنم و دلم خوش باشد كه انتخاب كردهام. شايد اگر معين در "جمهوری ایران" كانديدا ميشد او را انتخاب ميكردم (چون ميدانم در جريان كوي دانشگاه چه شجاعتي به خرج داد) اما حالا در "جمهوری اسلامی" نه! حالا که او را ميان سايرين مينشانند و راي به او و يا هر كدام از آن شش كانديداي ديگر را راي به نظامي ميدانند كه سادهترين حقوق انساني را براي مردم قائل نيست چطور میتوانستم خودم را برای رای دادن قانع کنم؟ مانیفست گنجی تردیدم را کشت!
حالا شنبهاست و جمعه پیوست به تاریخی که حاکمان مینویسندش. از خودم راضیام چون یکی از آن حماسهسازانی نبودم که بوق این ابلهان جارش میزند. که یاریشان ندادم. امروز هم امیدوارم که ساعت ۹ شب، وقتی پای اخبار مینشینم اسم آن شش نفر را به عنوان فاتح نشنوم... حالا اگر معین پیروز شد که چه بهتر... آنهم بی رای من!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 7:13  توسط
|
نهارت را ميگذارم توي يخچال
اول صبح زن تلفن كرد. گفت:”نهار چه ميخوري؟” گفت:”گرسنه نيستم.” گفت:”يك چيزي سرراه
ميگيرم با هم ميخوريم. براي نهار ميآيم.” مرد گفت: ”كار دارم. حالا نه... ساعت پنج كه
آمدي با هم ميخوريم.” زن گفت: ”به خدا كاري به تو ندارم. غذا را ميگذارم جلوي در اتاقت
و خودم هم ميروم توي سالن. تلويزيون را هم روشن نميكنم.” صدايش را بچهگانه كرد و
لهجهاي به آن افزود: ”به خدا” گفت: ”ساعت پنج بيا. مرخصيات را بگذار يك وقتي كه لازم
شد.” ناراحت شد. صدايش را بچهگانه كرد. شبيه بچههاي رنجيده. مرد مورمورش شد اما
خنديد. گفت: ”ساعت پنج ميبينمت.” داشت تلفن را قطع ميكرد كه زن پرسيد: ”امروز بيرون
نميروي؟” گفت: ”نميدانم. فكر نكنم. نه.”
نزديك ظهر باز زنگ زد. گفت: ”هنوز نهار نخوردي؟” گفت: ”يك چيزي جمعوجور كردم و خوردم...
تو همان ساعت پنج بيا.” زن صدايش را بچهگانه كرد و اينبار رفت توي جلد يك بچه شيطان:
”يعني اگر زودتر بيايم نميتوانم توي تختت بخوابم؟ برايم جا نيست؟” مرد خشمگين گفت:
”اگر شك داري زودتر بيا... اصلا نرو سر كار.” زن هنوز در جلد كودكي كه خنده گاه صدايش را به
زني بازيگوش بدل ميكرد گفت: ”به تو كه نه ديوانه. به اصغر آقاي قصاب...” خنديدند.
ساعت دو صداي زنگ در چرتش را پراند. از چشمي نگاه كرد. زن بسته را گذاشته بود جلوي در
و حالا داشت پلهها را دو تا يكي ميكرد. از پنجره خيابان را ديد. زن سوار ماشين شد و به
راننده چيزي گفت. لابد گفته بود بازگردد اداره. راننده به نظر جوان نميرسيد اما از آن بالا
صورتش جذاب بود، چشمهاي روشن داشت، فكر كرد شايد زنها از اينجور قيافهها خوششان
بيايد. فكر كرد اين مرد براي راننده بودن زيادي زيباست.
دنده عقب كه گرفت صداي گير كردن كلاچ آمد. راننده كمي به پشت بازگشت تا در كوچه
كناري دور بزند.به زن نگاه ميكرد و زن به مرد كه پشت پنجره به راننده خيره بود.
سر ساعت پنج زنگ زد. مرد ديده بود كه از يك ربع قبل جلوي در ايستاده. درست وقتي صداي
گيركردن كلاچ ماشين را از بيرون شنيد. اما ساعت پنچ زنگ در را زد. زن ظرف غذا را از جلوي
در برداشت و آورد داخل. روترش كرد و حرفي نزد. مرد گفت: ”ميل نداشتم... حالا كه آمدي با
هم ميخوريم.” گفت: ”لازم نيست. همين را ميگذارم توي يخچال براي نهار فردايت.”. مرد
گفت: ”خيلي دوست داري نقش زنهاي دلسوز را برايم بازي كني. فقط يك بچه كم داريم كه
اين وسط ونگ بزند.” زن گفت: «تپلو باشد لطفا... به دستگاه مبارك امر بفرمائيد تپلو بسازد!»
نگاه مرد را كه ديد، هوا را جمع كرد توي لپهايش و چشمهايش را هم چپ كرد.
مرد با خنده اما كمي عصبي گفت: ”هميشه اولش شوخي شوخي و بعد يكهو جدي
ميشود... شايد هم قصد كني بگذاريم توي عمل انجام شده.” هواي جمع شده در لپ هاي
زن خالي شد و چال كنار لبش جلوه كرد. حرف نزد اما چشمهاي مبهوتش پر از اشك شد. مرد
رو برگرداند و پرسيد: ”چاي ميخوري؟” زن گفت: ”پس من را اينطور آدمي ديدي؟” مرد كه
استكان چاي را گذاشت روي ميز ديد خط سياهي از كنار چشمهاي سارا راه افتاده و تا
گونههايش رسيده. با ترس پرسيد: ”گريه كردي؟ به خاطر يك شوخي؟” زن استكانش را دست
گرفت. مرد گفت: ”بيا چند دقيقه جدي صحبت كنيم. تو هم لطفا وسطش آن صداهاي احمقانه
را در نياور. ببين... من تو را همينطوري ميخواهم. اگر قرار باشد كوچكترين تعهدي به هم
داشته باشيم... اصلا تحمل يك همچو رابطهاي را ندارم.”
زن جديتر از صداي معمولش، انگار كه از او نبود گفت: ”من كي خواستم متعهدت كنم؟”
مرد گفت: ”براي الان نميگويم... يكسال ــ دو سال ديگر نگويي كه نميدانستم و فلان و اينها
ها... از الان روشن باشد بهتر است.”
زن گفت: ”اگر ناراحت نميشوي من هم يك چيزي را جدي بگويم تا خيالت را راحت كنم.”
منتظر پاسخ مرد نشد و ادامه داد: ”من بچه ميخواهم. اصلا هم بابت اين قضيه خجالت
نميكشم. اما باور كن حتي يك دقيقه، حتي يك لحظه هم نميتوانم تو را پدر بچهام تصور
كنم.”
مرد بيتفاوت شانه بالا انداخت و گفت: ”حالا شدي يك دختر منطقي.”
زن چاي را بو كشيد و گفت: ”اين همان نيست كه صبح دم كردم؟”
مرد گفت: ”من بعد از اينهمه سال چايخوري فرق بين چاي تازه دم و كهنه را نميفهمم.”
زن لبش را غنچه كرد و با صداي بچهگانه اما آگاهانه ناشيوار گفت: ”چون نفهمي عزيز دلم.”
مرد استكانش را برداشت و رفت توي اتاق. يك ساعت بعد كه بيرون آمد زن جلوي تلويزيون
نشسته بود. پرسيد: ”صدايش زياد است؟” مرد گفت: ”نه... كاري ندارم. راحت باش.” كنار زن
نشست. زن توي مبل جا به جا نشد و چشم از تصوير بر نداشت. دست روي شانهاش انداخت
و او را كشاند سمت خودش. كمي بعد كه زن روي سينهاش جاگير شدهبود بيمقدمه خنديد.
زن نگاهش كرد. گفت: ”پس يك بچه تپلو ميخواهي كه از تخم من نباشد؟”
زن به ابرويش اخمي ساختگي انداخت و گفت: ”قرار بود يكبار براي هميشه اين بحث را تمام
كنيم.” مرد خودش را زد به هواي لودگي: ”لابد مثل خالهزنكها از مردهايي خوشت ميآيد كه
صبح بروند سر كار و شب با دست پر بيايد و با پا در را باز كند. از آن مردهايي كه موقع ظرف
شستن از كپلت نيشگون بگيرد و روي صندلي تاكسي و سينما هم دستش را بياندازد روي
شانهات.”
زن باز لبش را غنچه كرد: ”آخ قربان دهنت.”
مرد صدايش لرزيد اما همچنان ميخنديد: ”لابد اگر طرف يككمي هم راننده آژانس بود و مثلا
چشمهاي روشن هم داشت خيلي خوب ميشد.”
زن با همان صداي بچهاي معصوم و خجالتي گفت: ”از بچگي عاشق مسافركشها بودم.”
مرد باز هم بلندتر خنديد: ”پس پدر اين تپلوي شما بايد يك مسافركش چشمآبي باشد.”
زن كه از اين شادي بيسابقه مرد هيجانزده شده بود گفت: ”اگر خدا قسمت كند.”
مرد بلند خنديد. خيلي بلندتر از حد معمول خنديد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 10:2  توسط
|
.JPG)
رفقا اگر حس و حالش را داشتيد اين تئاتر دنكيشوت را در تالار قشقايي ببينيد.
يكجور هجو دنكيشوت است با بردن آن به قالب شبيهخواني. مثلا دنكيشوت موقع رزم، تعزيه حُر را ميخواند و در توصيف «دولسينه» (دلبرش) اين قطعه يغما گلرويي را ميخواند: لَوند و دلبرانه...
كساني كه متن دنكيشوت را خواندهاند ميدانند كه اثر سروانتس بيش از آنكه كمدي باشد، تراژدي است (برخلاف باور خيليها). مخصوصا جلد دوم كه شاهكار به تمام معناست. اين تئاتر به جاي آنكه دست روي صحنههاي كمدي دنكيشوت بگذارد، به سراغ تلخترين لحظاتش رفته.
جذابيت ديگر اين تئاتر استفاده از يك دختر جوان و بانمك به جاي سانكو پانزا بود كه فقط يك ريش كاملا مصنوعي روي صورتش گذاشته بود و يك تكه پارچه هم چپانده بود توي شكمش كه يك جاهايي هم آنها را رسما در ميآورد.
يك صحنه ديگري هم داشت كه خيلي خنديديم: در اين نمايش دو نفر بازيگر نقش دنكيشوت بودند كه هر وقت يكي خسته ميشد اعلام ميكرد و روي نيمكت ذخيرهها مينشست و ديگري جايش را ميگرفت. اين دونكيشوتها يكي با ترجمه «محمد قاضي» بود و آنيكي را «ايرجميرزا» ترجمه كرده بود. ديالوگهاي آنها خيلي با نمك از آب درآمده بود.
در ضمن: تئاتر دنكيشوت به «برانكو ايوانكويچ» تقديم شده است!!
*تیتر این متن از نام رمان «دعوت به مراسم گردن زنی» ناباکوف برداشت شده.
+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 4:11  توسط
|

عكسي كه من براي وبلاگم برگزيدهام، نقاشي مردي است داخل يك قفس شيك، كه روي چوبي نشسته و بيرون را تماشا ميكند. به ظاهر تصوير سادهاي است اما لطفا دقيقتر نگاهش كنيد. اين مرد پايش را روي پاي ديگر انداخته و آسوده و بيخيال جذب بيرون است. اين آرامش آنهم در وضعيتي كه در آن قرار دارد نوعي سرخوشي را نشان ميدهد.
سرخوشي آدمهايي شبيه به شخصيت حقيقي من كه از هر وضعيت متعالي شبيه به آنچه بيرون از قفس ميبينند دل بريدهاند و كاري براي رسيدن به آن صورت نميدهند. فارغ از همهچيز تنها نگاه ميكنند. اين تصوير مخصوصا به رابطه من با ادبيات بسيار شبيه است.
اما نام وبلاگم يعني: «وبلاگ سگ را گاز ميگيرد»... مدتهاست كه برخي دوستان از من پرسييدهاند يعني چي؟ حالا وقتش است كه پاسخ بدهم. نام وبلاگ من از روي فيلمي به نام: «انسان سگ را گاز ميگيرد» (MAN BITES DOG) اثر«REMY BELVUX & ANDRE BONZEL» برداشت شده. تعلق خاطر من بیش از آنکه به این فیلم نسبتا خوب اما بیشتر متوسط باشد، به اسم آن است. اين نام كنايهآميز براي وبلاگ، نوعي اعتراض به وبلاگهايي با موضوعات سطحي و فضاي گل و بلبلآكند است... اين موضوع را بيشاز اين باز نميكنم تا بعد مفصلا دربارهاش نظرم را بگويم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 20:19  توسط
|
بچه شانزدهسالهاي بودم كه پيش از آن كارم در تحريريه نگاه كردن روي دست اين و آن بود و تقليد از شيوه حرف زدن و اطفار ريختن جماعت مطبوعاتي! «خبر» كه ميآمد زير دستم صليبي ميكشيدم زير تيتر و كنار ليد دستور بُلد شدن را به حروفچيني ميدادم و قسمتهاي اضافي را با دو سه حركت زبردستانه خطخطي ميكردم و انتهاي خبر را هم با دو خط افقي بلند كه دو خط عمودي كوتاه آنها را قطع ميكند ميبستم. يكجور دلقك بازي حرفهاي!
روزها همينطور ميگذشت تا ماجراي قتلهاي زنجيرهاي لو رفت و روزنامهها شلوغ كردند. رئيسم گفت: «براي فردا يك داستان استعاري برايم بياور درباره ماجراي قتلها... حواست باشد جايي مستقيما چيزي نگويي. اصلا داستان را در فضاي جنگل تعريف كن. ببينم چه ميكني» آن روز ظهر مثل هميشه روانه مدرسه شدم. كلاس دوم دبيرستان بودم. هندسه داشتيم... درسي كه هيچوقت نتوانستم جدياش بگيرم! توي كلاس نشستم به نوشتن. تمام ذهنم پر بود از «قلعه حيوانات» جورج اورول. نتيجه كار هم نمونهاي تقلبي و سطحي و مبتذل از همان كتاب از آب درآمد. فردا صبحش داستانم را دادم به دبير سرويسم. خواند و گفت خوب است... به گمانم تا به آن روز (و حتي حالا كه ديگر نميدانم كجاست) حتي يك رمان يا داستانكوتاه جدي هم نخوانده بود كه از يك همچو افتضاحي خوشش آمد. خلاصه فردا صبحش تيتر داستان من توي صفحه اول روزنامه كنار تيتر اول بود. روز انتشار اولين كسي بودم كه وارد تحريريه شد. شبش هم يكسره در خيال آن روز كه ببينم چه ميشود. نگهبان روزنامه گفت: سلام آقاي چهگوارا! پوزخندي زدم و كارتم را داخل ساعت فرو كردم و پلهها را دو تا يكي كردم تا برسم به تحريريه. دسته روزنامهها باز نشده روي ميز مدير فني بود كه هنوز نرسيده بود. تيتر داستانم را در صفحه اول خواندم اما بند لاكردار دور بسته روزنامهها باز نميشد. به گمانم چند روزنامه بالايي پاره شدند تا توانستم يكي را سالم بيرون بكشم. روزنامه را پهن كردم روبرويم و نگاهي به تيتر داستانم در صفحه اول انداختم. خندهاي عميق اما بي ظهور حواله كردم و ورق زدم تا رسيدم به كل داستان كه مطلب وسط صفحه بود. چند پاراگراف از ميانههايش خواندم و شرمزده ثانيهاي يكبار هم نامم را زير تيتر ديد ميزدم. ديدم طاقتم تمام شده و قدرت اينهمه هيجان را ندارم. دست كردم توي كيفم يكي از سيگارهاي نخي كه هر روز ميخريدم را برداشتم و رفتم توي بالكن... يك كلام سيگار را بلعيدم از هيجان چاپ داستانم و البته ترس از اينكه نكند يكي از همكاران سر برسد و مچم را موقع سيگار كشيدن بگيرد.
تمام كه شد آمدم سروقت روزنامه و از ابتدا تا انتهايش را يك نفس خواندم. رفتم براي خودم يك چايي از آبدارخانه آوردم و دوباره نشستم از سر تا تهش را خواندم و روزنامه را تا كردم و چپاندمش توي كيف.
چند ساعتي گذشت و تمام سرويسها پر از آدم شد. هر كسي ميپرسيد نامت را ديدهاي؟ با تعجب ميگفتم: « چاپ شده بود؟!» و بعد نگاهي ميكردم و پوزخندي ميزدم كه يعني زياد مهم نيست. دبير سرويسم كه آمد گفت ديشب سردبير از مطلبت خوشش آمده بود و سفارش كرده حتما هفتهاي دو سه گزارش بنويسي. از سر بياعتنايي سري تكان دادم و مشغول شدم اما قهقاه بود كه توي تنم ميپيچيد.
ظهر رفتم مدرسه. قسمتي از روزنامه را كه خبري نامربوط به داستان من در آن چاپ شده بود به عنوان نكتهاي به رفقا نشان دادم و وقتي آنها مشغول ورق زدن روزنامه شدند و با شگفتي به نام من برخوردند، به روي خودم نياوردم و موضوع را كشاندم جاي ديگري.
بعد از ظهر كه به خانه آمدم مادرم درآمد كه: امروز يكي از فاميلها از كرج زنگ زده كه اسم پسرت را در فلان روزنامه ديدهايم و خلاصه كلي پز مادرانه! از خوشحالي اينكه يكي از فاميلهاي دور نام من را كشف كرده داشتم ميتركيدم اما به تكان دادن دستي از روي بيخيالي و اين سئوال كه: «چايي نداريم؟» خودم را فارغ از اين خالهزنك بازيها جا زدم. گفت: «يكي از روزنامههاي امروز را بده ببينم چي نوشتي؟» گفتم: «نياوردم» و دروغ ميگفتم. رفتم داخل اتاقم و روزنامه را درآوردم. تا شب چهار پنچ دفعه داستان را خواندم و هزاران بار هم نامم را... شب كه پدرم آمد دو سه تا از روزنامه را خريده بود. گفتم: چرا اينهمه؟ گفت: يادرگاري. مادرم گفت يكيش را بده ببرم به خاله و اينها نشان بدهم. چشم غره اي رفتم كه پشيمان شد اما شاد بودم از اينكه ميدانستم به محض ديدنشان روزنامه را از سر تا ته برايشان خواهد خواند. بعد از شام باز آمدم توي اتاق و چهار پنج بار ديگر تمام داستان را خواندم و نامم را صدها برابر بيشتر... روزنامه توي دست خوابم برد تا فردايش كه اگر چه نامم باز چاپ شد اما هرگز به شكوه آن روز نرسيد!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 4:24  توسط
|